Wednesday, April 27, 2011
آهای نازک ترین ستاره هستی ام مهتاب روشن خواب های هراسان باران عاشقی، "دلهره هایت را به باد بده" با آن چشم های روشن سرشار. نیلوفران روشن دنیا، تن پوشت یاس های سپید نمین، کف پوش راهت "دلهره هایت را به باد بده" که ما اینجاییم نزدیک ِ نزدیک تا آخرین روز بودنمان. تا ته دنیا برو پرواز کن بِدَو و بدان که ما نزدیکیم همیشه نزدیک " دلهره هایت را به باد بده" خستگی هایت را به دستهای ما و تمامِ خودت را در آغوشمان رها کن منّتت را داریم। "دلهره هایت را به باد بده" و با تمام وجودت زندگی کن با تمام وجودت تجربه کن و اشتباه کن ما عاشقت هستیم، عاشق زندگی ات، تجربه هایت و اشتباهایت و همیشه نزدیکیم، نزدیکِ نزدیک پس " دلهره هایت را به باد بده"
Wednesday, April 28, 2010
کمی فروریختگی در خود مرا فرا می خواند فرار، نفرت انگیز ترین چاره من است حالا حالا که همه چیز دارد روی سر ِ مردم خراب می شود و من هم کنارشان ایستاده ام و سرم هم و کسی و من کاری نمی توانیم. فکر خوب است اما آدم پر می شود از فکرهایی که در دستش می میرند و تنها امیدش، پتانسیل باقی مانده از آنها شاید بتواند باشد همه دارند خمیازه می کشند و آنها که خمیازه نمی کشند خوابند دوباره زیر پلک هایم می سوزد و این، مطمئنم می کند که هستم و حالم بهتر خواهد شد. اصلا انگار همه چیز خوب است گفتم همه چیز؟!!! خمیازه کشیدم ! خوشحالم که هنوز نخوابیده ام
Wednesday, April 07, 2010
خنده هایی سرشار از بی مهری بی تفاوتی خیال خوشبختی های یک طرفه توهم ِ آرامش های پوشالی حتی نه نیم نگاهی به پوستی که انداخته می شود از مبادا و مبادایی که چه نزدیک چه نزدیک دلگیر می کند اینها برگ های آبی ِ درختی که گل های آبی نمی دهد
Saturday, March 13, 2010
خروشت را می دانم اما بی تابی ات کلافه ام می کند وقتی می دانی آخرِ همه چیز، هیچ چیز است. وقتی کلاغی سرخ، زیر چشمهایت مرثیه می خواند برای آسمان وقتی زهر ِ خنده ات گلویم را می سوزاند وقتی ویرانی ! وقتی نگاهت خالی می شود از خودت و تو می گویی " خوبی" وقتی نگاه هایمان را نمی فهمی که لبریزند از عشق و اندوه و اندوه وقتی درست چشم هایم را نشانه می روی تا ثابت کنی "خوبی" و من تازه مطمئن می شوم که از همیشه در هم پیچیده تری تو با همه بی تابی ات با همه ویرانی ات، با همه در هم پیچیدگی ات روشن ترین ابر ِ آسمانی برای ما، برای خیلی ها اما دروغ هایی هستند که سردرگممان می کند و تو چه آسان می گیری اشان بر خودت و چه ساده رد می شوی از ما وقتی از روی خودت رد شده ای!
Monday, March 08, 2010
به گمونم هوا سرد است و من منتظر. باشد، هرچه می خواهد باشد. من اینجا ایستاده ام و به عشق و عشق می اندیشم. آماده ام، بیشتر از همیشه... و می دانم هدیه ای در راه است، حالا هرچه که می خواهد باشد حتی اگر کاغذ کادو اش روزنامه های پاره ِ خیسیده ای باشد. فقط این انتظار لعنتی دارد مرا از پا در می آورد دیگر چیزی نمانده، خودم هم می دانم...
Thursday, February 04, 2010
باران دلتنگی دلبستگی هایم باران خستگی خواهش هایم باران آه آرزو هایم باران زندگی زجه هایم باران خاطره خاموشی هایم باران باران بغض هایم لطفا با کلمات فوق هیچ جمله ای نسازید، من فقط خسته ام و دلتنگ سرشار از خاطراتی که خاموشم می کنند باران باران باران
Saturday, January 16, 2010
به نظر همه چیز سرعت گرفته، و من آروز می کنم کاش سریعتر هم می شد... شاید زیاد عاقلانه نباشد گذر زمان بیشترین چیزی است که مرا امیدوار می کند برای همه چیز... می گذرد این روزها بالاخره همین امروز و فردا حالا امروز یا فردا چند ساعت طول بکشد را دقیق نمی دانم اما می دانم که تمام خواهد شد
Sunday, November 01, 2009
خسته ام، به اندازه تمام روزهاو هي خيال ساده مي برم كه ايستاده امفرياد مي زنم كه ايستاده ام اينجا ميان دود و خون و حسرت وسط سرماي استخوان سوز بي كلامي وقتي بايد فرار كني و صدايت هم درنيايد وقتي حتي يك توف هم نمي تواني روي زمين بياندازي وقتي بي وقفه خودت را سرزنش مي كني از ناهمراهي خسته ام... دلتنگم براي خنده اي كه بي مهابا رها مي شد براي دستهايي كه در هوا مي رقصيد براي خوش خوشك ِ بي اجبارِ چشمهايم براي خودم دلتنگم همه چيز اينجا دارد مي چرخد
Monday, May 04, 2009
كرختي مطبوعي در جانم نشسته است دلم رهايشش را نمي خواهد يا شايد نمي تواند اصلاً خنده ام مي گيرد به دور زندگي... بازي كودكانه اي كه كه هر وقت تمامش كني تمام مي شود.
سايه ها تبدارند سايه هاي تبدار مي لرزند سايه هاي لرزان هويتي ندارند وقتي نمي شود جدي اشان گرفت.
اينجا سايه اي نيست وقتي تگرگ مي بارد سايه اي براي آنكه بياسايي...
خنده ام هم ديگر نمي گيرد، و هي به خودم مي پيچم كه شكوفه ها چرا اين همه بي روح بودند وقتي از كنارشان مي گذشتم؟! سرد و افسرده خواب و سرخورده مانده ام كه اين درختها چه ميوه هايي خواهند داد وقتي بزرگ تر شوند؟!
Thursday, January 29, 2009
برگ اول: ببينم تو تصميم نداري بيفتي برگ دوم: هروقت سنگيني ام درخت را دلگير كند ... برگ سوم: دلگيري اش را از كجا مي فهمي؟ برگ دوم: وقتي مرا مي اندازد...
Tuesday, November 25, 2008
آهاي با توام، با خود ِ خودم... اشكهايت را در گلو نگه دار .براي شستن نفس هايت به آنها نياز داري اينجا مجالي نيست؛ آهسته تر بخند، آهسته تر نفس بكش، آهسته تر بمان؛ آهسته تر...
Sunday, November 16, 2008
مي گذرد و هنوز مي شود خنديد هنوز هم مي شود به نگاههايي كه سرشار از خودخواهي و خشم و اندوه بر من سايه مي اندازد خنديد مي خندم و برايشان آرزوي بزرگ شدن مي كنم، آرزوي كمتر كوچك شدن چه آرزوي ِ سخت محالي ايستاده در برابر باد وقتي به چهار سالگي اشان نگاه مي كنم وقتي مي بينم كه هنوز عادتهاي مهيب كودكانه اشان را با خود مي كشند؛ چه دوست داشتني مي شوند با تمام هيبت تهوع آورشان و من مادر تمامشان مي شوم انگار
Monday, October 20, 2008
اين روزها تكرار مكررات است كه مي رود زبر و ساده و مشوش اين روزها كه مي رود سر ِ وقت جرعه هاي ِ "رهايش" و" آرامش" را به خستگي ِ رگهايم تزريق مي كنم و سعي مي كنم چند آجر ِ ديگر زير پاهايم بگذارم تا كمي دورها و كمي بلنديها را ببينم آجرها از همه مهربان ترند مهربان و بي سر و صدا با همه ي رنگهاي ِ آجريشان دورها، پر از آرامش است؛ -از اين بالا بهتر مي شود ديد- دورها؛ نرم و سبك نمي آيند مي روند! و اين از همه عجيب تر است دورها مي روند بدون ِ اينكه به ما نزديك شده باشند يا بدون اينكه ما به آن ها نزديك شويم! دورها هر چه كه باشد بهتر است از اين همه دروغ و رياي ِ كشنده دورها هر چه كه باشد حتما بهتر است
Thursday, August 14, 2008
خوب شد يادم افتاد حالا راحت شدم حالا كه رهايشم را به خاطر آورده ام حالا كه به خاطر آورده ام روزي دخترك ِ سر به هوايي بوده ام دختركي كه دلش هيچ چيزي نمي خواست جزكرورها كرور دوست داشتن دخترك ِ آفتاب نشاني كه از همه ي آنچه داشت خوشحال بود و به همه ي آنچه نداشت مي خنديد خوب شد يادم انداختي راحت شدم حالا و چقدر به لحظه هاي ِ خودم خنديدم حالا باز هم هر چه كه بشود من با تمام خودم، خودم مي مانم بي خيال از همه ي الكي پريدن ها كه پرواز حقيقي جاي ِ ديگر است چيزي ديگر و جوري ديگر بي خيال از همه ي به دست نياوردن ها كسب نكردن ها كه حتي كمي از آنچه خواسته ام بلند تر و شفاف تر از همه ي آن چيزي است كه اينجا پخش مي كنند آنقدر كه كودكان دور و برم از ديدنش عاجزند و من برنده ي مقتدر ِ اين بازي خواهم بود كه رهايش را پرواز مي كنم و لبخند را آواز حالا خوبم حالا راحتم و دوباره خودم شده ام...
Sunday, July 27, 2008
اين روزها خيلي هم نمي شود آرام بود اين روزها تمام فكرهاي بد ِ هستي ناگهان به ذهنت هجوم مي آورد اين روزها، شايد براي اين باشد كه هوا خيلي خيلي گرم است اين روزها، شايد به خاطر يك حس ِ سرماخوردگي باشد يك حس ِسرماخوردگي در گرماي هوا يك جور سردرگمي يك جور بي خيالي از دنيايي كه بي فروغ مي رويد يك جور نياز به نماندن نه،" نياز" را اصلاح مي كنم يك جور حس نماندن و رفتن اين روزها اما با تمام ِ تندي اش تمام خواهد شد اين را مطمئنم، حتي در همين روزها
Saturday, July 05, 2008
...تاريكي ِ تلخ ِ بلند ِ همه گير التماس ريه هايم به ناخالصي ِ اكسيژن هق هق ِ تند ِ رگ هاي زير ِ پوستي غربت ِ ناگفته ي حرف هاي ِِ ديرينم بُريدگي انگشتهايم وقتي با باد بازي مي كردم ...
بوي ِ مرگ مي آيد اينجا! طاعون باشد به گمانم...
دلم ديوانگي مي خواهد...
Thursday, May 29, 2008
طعم گس سكوت تمام تنم را بر داشته خنده ام مي گيرد به همهمه ي اين آدم ها به دغدغه هايشان به حركاتشان حتي، كه چقدر از خودشان دور است خنده ام مي گيرد به اين همه فاصله اي كه هر كس با خودش دارد كرخت مي شوم از تصميم هايي كه گرفته مي شود خنده ام كه مي گيرد وقتي كرخت شده ام، خيال مي كنند لبخند مي زنم! شايد نكته ماجرا همين باشد كه فكر مي كنند شوخي مي كنم بي آنكه شوخي كرده باشم من هِي مي گويم حوصله اشان را ندارم و اينها هِي فكرمي كنند كه دارم شوخي مي كنم آهاي من كاملا جدي هستم؛ كاملا جدي آهاي من سكوت را به همكلامي ِ شما ترجيح مي دهم آهاي من واقعا حرفي يا اشتراكي براي در ميان گذاشتن با شما ندارم آهاي من كاملا جدي هستم وقتي روي زمين تُف مي كنم از بس كه حالم بد مي شود ازشنيدن بعضي ازحرف ها اينها مي خندد به شيطنت هايم! كدام شيطنت؟! به خيالم هيچ چيزي را نمي توانم پنهان كنم درچشمهايم ديرزو گفتم از گذشتن سريع ِ زمان خوشحالم بقيه خنديدند، دوباره حرفم را شوخي گرفتند وقتي شوخي نبود هوا سنگين است و من نمي توانم هم حرف بزنم و هم نفس بكشم، كار دشواري است...
پاسخ هاي بريده بريده نگاه هاي زير ِ پلكي لبخندهاي نصفه كاره سؤال بي سؤال...
به ساعتها مي انديشم كه تمام مي شوند اينجا و به تو مي رسم تمام مي شوند، تمام مي شوند...
Tuesday, May 27, 2008
جوري ديگرم اينجا، مسخ و مست و بي پروا و بي خيال از همه آنچه دوروبرم مي گذرد هيچ چيز به نظرم خيلي جدي نمي آيد؛ هيچ چيز به نظرم خيلي غير ِقابل ِ گذشت نمي آيد؛ هيچ چيزي براي ِ مكث كردن پيدا نمي كنم اينجا پر شده از كودكان گروه سني "الف" كه دائم سر ِ ماشين هاي پلاستيكي اشان با هم دعوا مي كنند؛ پر شده از دروغ هاي سي – چهل سالگي
جوري ديگرم اينجا، خنكي خاصي را مي فهمم اينجا، درست مثل وقتي كه خون ِزيادي از بدنت خارج مي شود و سرماي ِ مطلوبي را زير پلك هاي ِ بي حالت لمس مي كني، " خون بازي " باشد شايد اينجا بي آنكه مراقب رگ هايت باشي
جوري ديگرم اينجا، و مدام خنده ام مي گيرد به حرف هايي كه شنيده نمي شود و مي شود! به حرف هايي كه گفته نمي شود و گفته مي شود! به پاسخ هايي كه داده نمي شود و مي شود! جوري ديگرم
جوري ديگرم اينجا جوري كه مثل هيچ جور نيست و با همه ي اينها آرامم و دائم لبخند مي زنم با سكوت شيطاني كه خاص ِ من است و هر وقت اراده كنم...
Saturday, May 17, 2008
در عكس هاي روشن ِ سرشارت جنگل ميان چشم هايت گم شده بود وقتي مي خنديدي هوا وامدار سبزي نگاهت بود و جاده ي بي انتهايي كه در آن ايستاده بودي حرف هاي نگفته ي من بود از تو، با تو... برگرد و بي انتهاييش را نظاره كن در تصويري كه همه ي خوشبختي ِ من لبخند ِتو است در آن با درختهاي بلندي كه تو را در آغوش گرفته اند و آسماني كه آينه ي آرزوهايم من است كه هر روز در گوش ِ خدا زمزمه مي كنم براي تو... و كمي ترسيدم، دوباره از پيچي كه پاياني نداشت، كمي بيشتر
Tuesday, April 29, 2008
گاه آنقدر كودك مي شوي كه در خواب ِ دوست نداشتني اي كه شب قبل ديده اي باقي مي ماني از همه چيز خالي مي شوي آن وقت سروصداي دور و بري ها را شايد حرف هايشان را ولي اصلا نمي شنوي درست مي شوي اندازه ي كودكي كه با همه ي دنيا قهر كرده است تمام روز را بغض مي كني از طعم كلمه ها خوشت نمي آيد لهجه ات خشك و تپنده است بدجوري دنبال سكوت مي گردي فكر مي كني همه ي اين آدم هايي كه هر روز اطرافت راه مي روند چقدر كسالت آورند فكر مي كني هر روز چقدر زحمت مي كشي براي تحمل كردنشان از همه چيز خالي مي شوي وشايد فقط بتوان به يك پياده روي ساكت فكر فكرد تا صحنه هايي كه آزارت مي دهد را يك جوري آنجا جا بگذاري و دوباره برگردي تا خواب ديشب را تُف كني روي چمن هاي نيمه خيس و باز گردي حالا كه نمي شود فعلا كه خلاصي در كار نيست! گاه آنقدر كودك مي شوي كه در خواب ِ دوست نداشتني اي كه شب قبل ديده اي باقي مي ماني
Sunday, April 27, 2008
وقتي كودكي حادث مي شود وقتي آفتاب به چشمهايش بر مي خورد وقتي به زور وارد اين دنيا مي شود بدون ِ اينكه حتي خودش خواسته باشد وقتي كودكي هواهاي تند قهوه اي را، تند تند،همينجا نفس مي كشد وقتي چشمش به مادرش مي خورد وقتي تنهايي را كنار بودن هاي ديگران مي فهمد وقتي دلش بري خانه ي امن و تاريكش تنگ مي شود وقتي كسي نظرش را درباره ي هيچ چيز نمي پرسد هي فرياد مي كشد به پنجره حتي به آسمان حتي وبه مادرش، از همه بيشتر فرياد مي كشد، همين كه مي آيد فرياد مي كشد از توزيع نامناسب قدرت و تصميم گيرنده و تصميم شونده...
امروز كودكي حادث شد، در نزديكي ِ من با تمام فريادهايي كه مي كشيد و مادرش انگار تمام خستگي هاي دنيا را اشك مي ريخت تمام دلتنگي هايش را تمام دلگيري هايش را تمام زخم هايش را كه روي انگشتهاي نازكش كنده كاري شده بود و تمام دلخوشي هايش را
و من، كمي ترسيدم، فقط كمي!
Wednesday, April 09, 2008
خيلي وقت است كه ياد گرفته فضاي خودش را خودش بسازد اين را مي شود از بوي ِ چشمهايش فهميد خيلي وقت است كه هِي به خودش سر مي ز ند و حال ِ خودش را گاه مي گيرد، گاه مي پرسد اين را مي شود از خط كشي كه دستش گرفته فهميد خيلي وقت است كه از چيزي نمي ترسد، از بيشتر ِ چيزها البته اين را مي شود از خنده هايي كه از ته ِ دلش بر مي آيد و شانه هايش كه وقت ِ خنده مي لرزند، فهميد خسته است اما؛ اين را ديگر خودم بهتر مي دانم دارم مي بينمش كه چطور دست و پا مي زند اينجا و چطور هراز گاهي دلش را خوش مي كند به آه ِ ساده اي كه بيشتر عصباني ام مي كند! خوب مي شود ولي، مطمئنم كه خوب مي شود فكر مي كنم كمي دلتنگ است، فقط كمي خوب مي شود حتما!
Thursday, January 24, 2008
حالا نه، حالا وقت نااميدي هاي من نيست حالا مي خواهم همچنان مطمئن باشم كه همه چيز درست مي شود كه همه چيز از اول نوشته مي شود كه همه چيز همچنان دوست داشتني مي ماند حالا نه حالا دلم اضطراب هاي تند شكلاتي نمي خواهد حالا آرامش مي خواهم خيلي مانده است تا شايد پرتگاه خيلي مانده است تا شايد سكوت تا شايد دروغ تا شايد اندوه نه، حالا نه من هنوز هم اميدوارم هنوز هم مطمئن هنوز هم ايمان دارم به ايمانم من دعاي بلند بلندِ پروانه اي را مي خواهم براي آرزوهايم آهاي پروانه ها ...
Sunday, January 06, 2008
چه فاخر است اين برف سكوتِ هوايش همان اضطراب دلنشين آشنا را با خود آورده. همه ي كلمه ها را از من مي گيرد و گم مي كند مرا در خودم وقتي زير پلك هايم خيال انتظار و دلتنگي مي گذرد انتظار پدري بر ميله هاي بلند انتظار مادري كوچك بر قدم هاي پسري كه هنوز آرام خفته است در همهمه ي نگاه هاي زخم دار انتظارخميدگي زني كه هر روز را با وحشت قورت مي دهد و دلتنگي، دلتنگي، دلتنگي... دل هاي تنگ سردرگم دل هاي تنگ بي پايان دل هاي تنگ نمي دانم تا كِي... چگونه دوستت داشته باشم؟ با همه ي تنّازيت كه هجمه ات، حجمم را لبريز مي كند از دلهره از سوت سركش اسرافيل از تلاش ترد تنهايي... چه فاخري برف وقتي محزون و بي صدا كف دستهايم مي نشيني و شفاف تر مي شوي چه فاخري اي برف با همه ي اندوهي كه مي آفريني در رگهايم چه فاخري اي برف...
Saturday, September 22, 2007
امروز آفتاب تابید در چشمهای خسته ی روشنم وستاره ها ته ِ قلبم درخشیدن گرفتند و من انگشت های بلند سر به فلک کشیده اشان را در دستهایم بوسیدم
Monday, September 03, 2007
چيزي هست كه مطمئنم مي كند؛ چيزي كه ته دلم را آرام نگه مي دارد وسط همه ي همهمه هاي انفجاري؛ چيزي كه معبد همه ي خواستن هايم شده حالا و اما تسليم... تسليـــــــم نجواي چشم هاي مضطربم در روزهايي كه بايد بگذرد و خورشيدهاي فرداهايي كه بايد بدرخشد
Monday, August 20, 2007
باور چيزهايي كه دارد اتفاق مي افتد از اتفاق افتادنشان سخت تر است انگار و اين تداخل ها روح انگيزترشان مي كند شايد زمان براي همه ي ما جا دارد كاش سينه ي ما هم براي همه ي زمان جا داشته باشد
Wednesday, August 08, 2007
چشمم روشن به بادهای بلندی که در موهایت می دود، زمان اینجا فانوس ها روشن اند به توالی و تو می دوی اینجا شمع ها را آراسته اند و تو پرواز می کنی چشمم روشن به بودنها و به نبودنهای عزیزی که دلگیرم می کند و چقدر محسوس است جای خالی چشمهای خورشیدی ات وقتی در آب می خندی بانو جایت به اندازه ی حجم بزرگی از بودنها خالی است برایم دامن بلندی بپوش، لبخند بزن، چشمهایت را ببند و برایم بلند بلند آرزو کن می خواهم اینجا باشی
Sunday, February 11, 2007
سوخته می شود نگاهم در هیمه های دودآلود ِ تنهایی وقتی درنگی برای آرامش پیدا نمی کنم و خانه ی خنده هایمان را نمی یابم اینجا هوا سنگین است پر شده از بهت بی کلامی و حصارهای بی رنگی که دارد میان دستهایمان قد می کشد. اینجا هوا سنگین است و خواب روزهای دیروزین، بغض خیس شکسته ای است در بوته جغه های نارنجی آینه ای خاک گرفته اینجا هوا سنگین است
Tuesday, January 23, 2007
درست وسط همهمه ی تحمیل ِ بایدها حرفی در من نوشته می شود حرفی که از جنس خودم نیست شاید هم باشد حرفی که درست نمی دانمش تولد دوباره ی یک بی تفاوتی کهنه باشد انگار بر پله های سربی درون وقتی بلندای رفتن ها می سوزاند من را و خودخواهی هایم را و سکوت ها مهمان چشمهای خالی ام می شوند درست وسط همهمه ی تحمیل ِ بایدها
Friday, December 29, 2006
زندگی، تجاوز بی اغراقی است بر باکرگی آرزوهای نابالغمان با کودکان نارس حسرت کودکانی که بی گمان در هر رابطه ای زاده می شوند و مادرانگی هایمان را معلقند زندگی شاید بلندترین پستی آفرینش باشد وقتی خوشبختی را به زور به رگهایمان تزریق می کنیم و در نشئگی زمان گم می شویم و اشتیاق چشمهایمان به بوسیدن دستهای خورشید هنرمندی بی دریغ من و تو است فارغ از هر نتیجه ای
Sunday, November 26, 2006
درختهای پرورش موریانه هایی که روح می جوند زمین های زایش عنکبوت های سیاه دندانهای رویش کافور حرف های سیاه و سپیدی علاقه ها و همزیستی مسالمت آمیز درخت و موریانه و روح و زمین و دندان و حرف و علاقه و کافور آفتاب به مهمانی مهتاب رفته است انگار و خانه اش خالی است اینجا که در دوردست های ِ بوته های نیلوفر، باید دنبال جنازه ات بگردی که سر به سر در مرداب فرو رفته است بی روشنی. مغزهای بایری که هرزگی می کارند و تعفن درو می کنند و اندوه را در بسته بندی های نفیس دلسوزانه می فروشند و باورت که دارد یخ می زند میان همهمه ی چشمهایی که می پرندو و مانده ای که آیا شاید...
Sunday, November 19, 2006
تاريكي تلخي دودو مي زد و تو چيزي گفتي از اعماق چيزي از انتها دلم گرفت از اندوه تو، نه، از تو با ين همه دل گرفتگي ات، دلم گرفت، تو چيزي گفتي از دركي لبريز از گسستگي، بي دل بريدگي و چه دردي دارد تكه اي كه داري به دنبالش زندگي را مي كشاني وقتي چشمهاي مهتابي ات زير پيوستگي ابروهايت، خورشيد را زمزمه مي كند و تو ترنم نامنصفانه ي هستي مي شوي كه زندگي را به تورم رگهايت تزريق مي كني با رنگهاي خاكستري ِ تيره هراس دل گرفتگي هايت، مي پوساندم بانو...
Friday, October 27, 2006
عصیان بی تابی تیره روشنی شده ام که بی دریغ زبانه می کشدم از درون به درون و بی خیال از التیام حرم داغ دلتنگی ها وقتی هزار باره پیشکشم می شود و باید " خوب" بدانمش (!) با تمام بی رحمی آشنایش و ته مانده ی توان ترک خورده ای که دارد به زور می کشاندم در امتداد سردرگمی روزها "خوب"(!) خواهد بود؟!
Friday, October 20, 2006
کلمه ها از پی هم فرار می کنند و چه ناتوانم از حفاظتشان وقتی میان درگاه دری ایستاده ام که رو به آفتاب باز می شود با حرف هایی که عاشق نورند
Friday, September 29, 2006
کم کمک دارد باورم می شود که پاییز آمده است، با تمام غرورش... و من باز از پشت پنجره های تیره روشن، خاطره های ملموسم را ورق می زنم ایستاده، با دستهای سنگی ِ کوچکی که از پشت، رو به زمین حلقه کرده ام به بدرقه ی زمان به پیوستن خاطره به خاطره ها با نوازشی که گونه های مهتابی ام را می لرزاند همه اش در یک کلمه بشود زندگی شاید باید این را درک کنم باید...
Monday, September 25, 2006
« به سلامتی ِ باغبون، که زمستون روبيشتر از بهار دوست داره »
Monday, August 14, 2006
همه چيز خوب است به گمانم اما من هنوز تبدارم دويدن چيزي را زير پوستم مي فهمم كه نمي فهممش خيالهاي غريبي روي انحناي زبانم مي نشيند و من كمي تبدارم...
Friday, July 14, 2006
می آیی و من سخت بی تاب آمدنت حرف ها به هم می پیچند اینجا حسی میان دلهره و شعف در دلم بیداد کرده است باز هم سنگینی زمان بر نفس هایم نشسته است ساعت ها را جلو کشیده ام می آیی و قصه های هزار و یک شبمان باز شروع می شود تعریف های جدیدم لرزه بر می دارند تمرین های ِ هر شبه ام را نخواهم نوشت : " او خوب است، خوب بودنش مهم است، دلتنگی ات را بشکن، دل ِ تنگ ِ شکسته ات را آرام کن. او خوب است، خوب بودنش مهم است، او خوب... خوب بودنش ..." مشق هایم را نخواهم نوشت اظطراب هایم را به بازی خواهم گرفت بدون ِ شمارش زمان و بدون ِ شمارش شبهای ِ بلندی که باید بخوابم بی تو! و من هنوز نمی دانم اینجا خانه ی تو هست یا نه؟! شاید هم بی جواب ماندنش برایم آسانتر باشد. می آیی و دوباره در آغوش سرد ِ منتظرم خواهی نشست. می آیی...
Friday, July 07, 2006
درچشمهای روشن نستوهت باد نشسته به شیطنتی دوست داشتنی و قهقه های سرکش کودکی با کودکی ِ بلندش تمام حجره های تو در توی دلم را پر کرده با پرده هایی از روشنایی التهاب حریرهای معلق بر پنجره هایی آفتاب نشان ِ خانه ای صمیمی که سنگهای ابلق اصیلی کف پوش حیاطش شده و تو درست نشسته ای روی پله ها زیر سایه ی تاک گسترده ای که داربست را زیر مهربانی ِ برگهای پهنش پنهان کرده و نوازش ماهرانه ی سنگها را تجربه می کنی وای که چقدر به سنگها حسودیم می شود گه گاه پا برهنه ای و سفید پوشیده ای چشمهایت را از زمین بر نمی کنی و این دارد کمی دلگیرم می کند... مهمانی آیا یا صاحبخانه ای موقر؟ اما هر کدامشان که باشی در سبکی و خنکی ات شکی نیست به صاحبخانه ای مهمان نواز شبیه تری انگار باد می وزد در یقه ی پیراهنت و تسبیح سنگی ِ براقی را به رخ تمام سنگهای کف حیاط می کشد که از نوازشت به خود بالیده بودند جلوتر که آمدم قهوه ای روشن چشمهایت در سنگها چنان نمایان است که دیگر جایی برای دلگیری ِ من نمی ماند دیدم، دیدم چشمهای روشنت را که آسمان سایه بان خستگی هایش شده و تمام هستی ام را می نوازد یک و دو و یک و دو و.... حالا چه دیدنی شده تمنای من از باد به وزش...
Sunday, July 02, 2006
(!) « این موشک بازی به خاطر این بود که گریه نکنی » تمام اشکهایم پیش کش مهربانی پلک هایت منتت را هم دارم... (!) سعی در فهمیدن این حس وسیع همه ی خوشبختی ِ من باشد شاید وقتی اقتدار صدایت دلم را می لرزاند و تو ماهرانه تصویرگر خواهش هایم می شوی! (بگذار یادمان بماند، باشد تا همیشه...)
Sunday, June 18, 2006
تب می کنم وقتی تصویری از چشمهای ِ روشنت ندارم کاش تو بیماری ِ ناعلاج ِ همیشگی ام را می فهمیدی و کمی هم که شده بود به حنجره ی نمناک گرفته ام حق می دادی! صورت گر گرفته ی مضطربم خواب را از خستگی هایم دور می کند گویی خوابیدن در این لحظه های بی تحرک ِ داغ، تمام خوشبختی هایم را می سوزاند... و بار ِ کرورها کرور خاکستر را برای پینه ی دستهایم باقی خواهد گذاشت. سنگینی ِ ثانیه ها را نفس می کشم انگار همه ی دلواپسی ها را دارم مزه مزه می کنم سکوت ِ حجیمی مسیر کلمه هایم را فرا می گیرد اضطراب، در پهنای شانه هایم می خزد بغضی دارد در ناودانی چشمهایم، بالا و پایین می رود، چه بخواهی بشنوی، چه نخواهی... شاید هم باید حق با تو باشد، با تمام شیطنت های کودکانه ات شاید هم باید حق با تو باشد در رهایش ِ پویایی که خاص ِ تو است شاید هم باید بلندی دستهایت سر به تردی ِ آسمان بر دارد و تو بلندترین پرنده ی شهر باشی شاید هم باید من تمام آرامشم را پیشکش ِ مهربانی های طلای ات کنم؛ شاید هم، شاید... تلخی ِ تردید ِ هزار شایدی، چاشنی ِ بارز نگرانی هایم شده که بیشتر در هم فرویم می برد و هندسه ی چمباتمه ی کودکانه ام را کامل می کند. بی انتهایی بندها را می بینی؟ شاید هم باید تصمیمها را از سر مرور کنیم، مو به مو، ریشه به ریشه، حس به حس...
Monday, June 12, 2006
خسته ام و خستگی ها دلتنگ ترم می کند و فریاد خواستنت می شوند در من و تو بی آنکه بیایی و بنشینی، از دور ایستاده ای و فقط لبخند کوتاهی می زنی... و خسته تر می شوم وقتی یادم می آید تمام دنیا را هم که بدود باز هم دستم به چشمهای تردت نمی رسد. همان خواستن و نتوانستن همیشه! و حسرت پیچیدن عطر تنت از پشت پله های پر خاطره امان دارد از تک تک سلولهایم بالا می رود! دعوتی در کار نیست، خودت هی بی هوا مهمان ناخوانده ی لحظه های ِ من می شوی! آخر قدمت روی نگاه به در مانده ام، پلک هایم پیش کش راهت، تو که آمده ای، اگر کمی نزدیک تر شوی، یک بار هم که شده، من با تو بر می گردم. کاش پایانی برای این بازی در نظر گرفته بودی وقتی بی هوا شروعش کردی! من خسته ام و خستگی ها دلتنگ ترم می کند و دلتنگی های خسته، هراس را از من می گیرد...
Wednesday, June 07, 2006
صداي پاي گنجشك ها، هنوز وقتي تنهايي هايم را لگد مال مي كنند مرا به وحشت سردي مي كشانند وقتي خيال نفس گير گندمزاري انبوه در شقيقه هايم پرواز مي كند و بي خيالي نابي كف دستهايم مي پيچد و من نازك ترين روشنايي پرتوي مي شوم كه بي مهابا مي خندد با انعكاس شكسته ي موجهايي كه در آغوش تجمع گندم ها مي پيچد و آفريننده ي رقصي مي شود كه نگاه را به ناز مي رساند. وقتي كنار ساقه هاي بلندشان پناه مي گيرم و شهوت بي نظمي در هم آغوشي گندم ها مشتاقم مي سازد به آوايي كه زندگي را در نهايت آرامش جاري مي سازد. و رد پاي بادها را بر صورت بي امتدادم چه خوب مي فهمم حتي وقتي كنار دستهاي ِ تمام گندم ها پنهان مي شوم...
Friday, May 26, 2006
تمام پرده های دلم، دل دل می کند و رویش بغض از پس بغض در ریش ریش حنجره ای که ضجه می زند دنبال خودم می گردم دنبال ِ جاهای ِ خالی در خودم تردید، از تمام شاخه هایم بالا می رود شکستگی از پس شکستگی سر در گمی از پس سر در گمی بلندی ِ شانه ای که زیر سردی صورتم خالی مانده است و چشمهای ِ کج خیالم که روزن ِ سوزش ذهنم می شوند ثانیه های گس ِ سرشار با نت های ِ خاکستری ِ « آیا » با مضراب های ِ انتظار با خرک های حسرت با سیم های ِ زرد ِ موقری که غرور ِ اندوهی را زمزمه می کنند و سفیدی ناب ِ سیمهایی که در انگاره ی شادمانی ایستاده اند و من کجای این تک نوازی ِ غمین ایستاده ام که هنوز غریبه ام با دستگاهها؟ با تصویر شیب ِ کلبه ای مه گرفته که بخارهای ِ دودکش ِ ساده اش ، کنار خیسی ِ شیروانی هایش، توهم ِ روشن ِ خبری است که مرا می ترساند
Sunday, May 21, 2006
اينجا گُر گرفته ام فرياد حرم داغ دلهره ام سياهي سيري ناپذير ِ چشمهايي كه دو دو مي زند كلاغهايي كه لانه هاي ِ متعفنشان را مملو از قطعه هاي براق زرد رنگ مي كنند فارغ از طلا بودن و اسم ِ حرص هاي زمختشان را مي گذارند بازي هاي سياسي شانه هاي كم صبري كه صداي درهم رفتنشان گوش خراش مي شود؛ هق هق هاي ِ چندش آورشان چشمها را مي سوزاند و ضعف ِ هراس هاي ِ بي بنيادشان آشفتگي را رقم مي زند. و تميزي ِ باران هايي كه براي ِ شستن آمده اند پاك و بي دريغ راسخ و متعهد به قوانين پر رازشان تناقض ِ زيباي ِ دردناكي است آنچه مرا در هم مي پيچاند؛ و شايد پايداري ِ اين تناقض از همين تجمع ِ ساده شروع مي شود. اينجا گر گرفته ام و بوي دستهاي شفا بخشي را مي فهمم...
Saturday, May 13, 2006
مراقبت از تمام ِ دور و بری های ِ دوست داشتنی ام از احساسهایشان از خودهایشان از قطره های روشن ِ اشکهایشان از خستگی های ِ عزیرشان از سر دگمی های ِ بلندشان از جاهای ِ خالی اشان از سکوتهای ِمعلقشان از همه اشن ( آنقدر که بلد شده ام و آنقدر که در دستها و چشمهایم جا می گیرد البته) وسواس ِ تلخ ِ دوست داشتن التهاب ِ داغ ِ درستی ِ گزینش ِ رفتار و ریزه کاری های ِ دوست داشتنهایم که اغلب نادیده گرفته می شود... آهای... دنبال یک تکه ابر می گردم برای فریاد به شرط ِ بدون ِ مواظبت ِ من، سراغ نداری؟ یک تکه ابر ِ نرم ، که بگذارمش روی تاول های حنجره ام که بایستد و نهراسم از آنکه همه ی همه ی حرفهایم را بشنود نیاندیشم از اندوهش، یا از دل نگرانی های ِ مهربانش یا از آنکه مبادا ترک بردارد از تجمع خیالهایم یک تکه ابر نرم ِطاقتمند یک تکه ابر ِ نرم ِ بالغ ِ شاید نابینا یا ناشنوا که سرشارم از کلمه هایی که وحشت گفته شدنشان خیلی بیشتر از سنگینی ِ نگفتنشان می شود و من سکوت را انتخاب می کنم آهای یک تکه ابر ِ نرم ، سراغ نداری؟
Friday, May 12, 2006
تعرفه ی زنده بودن است انگار اینکه از هیچش نپرسی و واگذاری اش به روش، از همان مصدر ِ معلق ِ «رفتن».
دم دمای صبح بود به خیالم با همان پیراهن ِ سفید ِ براقت و نجابت ِ گستاخ ِ چشمهایت سراب ِ انتظار ِ بر آمده ام و شعفی که سر داده بودمش در دانه دانه ی سلولهایم این را در خواب هم که بودم می فهمیدم دوباره ... لذت هراسناک ِ تصمیم هایی که باز از دستم رفته اند گز گز ِ تمام تنم در حسرت وقتی که درست صبح شده بود فقط صدایت را به زحمت می شنیدم و این غمگین ترم می کند عجز، بی انتها ترین نقطه ای که باز در من بیدار شده سرشار و سرشار و سرشار و سوخته ی انرژی ای که باید تازه اش کنم، دوباره آخ،دستهایم...
Saturday, May 06, 2006
همان چند ساعت هم برای من کافی بود نوازشت را با تمام سلولهایم می فهمیدم و چقدر ثانیه ها را می بلعیدم. حالا تقدیر اقتدار غرورت را می خواهم سربلند و پر راز تو فقط بایست که حضورت گرمی زخمها دستهایمان می شود و مرهم پینه های دلهامان. تو فقط بایست که بودنت، ترنم بودنمان می شود در این برهوت نامردمی. تو فقط بایست که نفست، آفتاب روشن عشق است در یکی یکی امان. تو فقط بایست که ایستادنت ایستادنهایمان را می سازد در سایه ی گسترده ی مهربانی هایت.
Friday, May 05, 2006
گاه باورم نمی شود این گستردگی ظریف شانه هایم را که از هیچ نمی هراسم این را وقتی خوبتر می فهمم که با خودم رو راست تر می شوم بی تعلقی خاصی نوازشم می کند و هیچ یادم نمی آید که مهمترین قطعه ی زندگی یعنی کدام قطعه ها؟! یک جور دل کندگی یک جور بی خیالی ِ ناب یک جور هستی ِ مهلک ِ رویاهایی که فراموششان می کنم نتیجه ی یک جراحت ِ آفتاب سوز ناخواستگی نجابت تقدیر و حس عبوری که زیر پلک هایم را پر کرده است اطمیانی در من جان می کند به سیلان روزها چه آن طور که من خواسته باشم و چه نخواسته باشم و تحمیل این گذر بر چشمهای ِ گستاخم داغ لحظه ی تحویل باورم می شود و لحظه ی پوزخند، لحظه ی زایش اشکهایم می شود شاید بر این سردی ِ اندیشه ها
گستاخی ِ لطیف ِ یاسها را دوست دارم وقتی تنهای عریانشان را از بلندی ِ دیوارها به کوچه ها هدیه می کنند و با گوشه ی نجیب ِ مرموز ِ چشمهای ِ سپیدشان نگاهت می کنند و با شیطنت ِ شمیم ِ روشن ِ مواجشان، قلقلکت می دهند تا سر کشی هایشان را به رخ بکشند چقدر زندگی را برایم زمزمه می کنند چقدر...
Wednesday, May 03, 2006
آرامشم شبیه یخ زدگی شده است تلخ و گس و فراگیر و دنبال سیلان رودخانه های فراری می گردم به خیالم باز در این سکوت ِ نمور ِ سوزنی شکل دارم در تردی ِ سرشار خاطره هایم گم می شوم هنوز نفهمیده ام که دستهایم نخواسته اند یا نتوانسته اند تا گرمی ِ نازک انگشتهایی را فهمیده باشند که فرار کنند از این فرو رفتن در نرمی داغ روزهایی که گذشته کم کمَک باید باورم بشود که تنهایی در من سرکش تر از من است در من گریزی نیست کداممان بیشتر پیش می رویم من به سوی تنهایی یا تنهایی به سوی من آن هم با لبخند با گشودگی آغوشهایمان برای هم می دانی بیشتر از همه اینکه نمی ترسم از این حالهای عمیقم می ترساندم شاید و اینکه باز هم از این ترسیدنم، نمی ترسم. به هر حال همه چیز خوب است و حال ِ من از همه چیز هم بهتر است
Monday, April 24, 2006
فاصله نخواهم گرفت اما با آهنگ تنهایی که این تقدیر باور من شده باشد گویا و هراس فراموشی دوباره اش تمام تنم را به لرزه می اندازد و آواز ِ صامتش را زمزمه خواهم نمود تا تلخی دهانم را به خیال خام شیرینی ِ مطبوعی ندهم که هنوز کف دستهایم دارد می سوزد از این کندن و توان دوباره ای را در خود سراغ می گیرم که نیست که اگر تکراری باشد... نه، فاصله ای نخواهم گرفت با آهنگ تنهایی که می ترسم از تکرار تمام آنچه مرا به عقب می برد می ترسم...
Friday, April 21, 2006
اندوهی که آزارت می داد دیگر در صدایم نیست نه که حتی صدایی نباشد که هست مثل همیشه، شاید هم روشن تر اماانگشتهایم تو را نمی یابد وقتی تنهایی را به صدای غمگینم هدیه کردی و سکوت را در من زنده نگه داشتی باید باور کنم غصه ی این خالی ِ دستهایم را و بشکنم این بهت سر به آسمان کشیده را که کجای حرفهای ِ چشمهای ِ من، بوی غربت داده بودند شاید زندگی را باید در سادگی ِ مخوفی پیدا کرد که جلوی ِ چشمهایمان رژه می روند وقتی دوست داشتنهایمان به تلنگری بند است اندوهی در صدایم نه، اما ایمانی در جانم، خبر از اشتیاق ِ تو می دهد به تنهایی ات و همین ایمان باشد انگار که نَجُستنت را می آفریند در من
Wednesday, April 19, 2006
تنهایی، مامن بلند من باشد شاید بلند و بی انتها و همین بی انتهاییش مشتاقم می کند این را امشب در طعم باریک ِ کوچه ای دانستم که هراس تاریکی اش آزارم نمی داد و سکوت ِ کم عمقش آرامشم را بر هم نمی زد این را از میان تمام فرصتهایی که تقدیمم شده است پیدا کردم وقتی که چیز ِ دیگری خواسته بودم دستهای ِ تنهایی با تمام سنگینی اش نوازش نرمی است بر زخمهای ِ خسته ام تنهایی، هنوز خودخواهانه ترین اتاقک آبی ِ من است وقتی باید از تمام خودم در کنار دیگران گذشته باشم. می خواهم کمی هم که شده دنبال خودم بگردم، شاید تکه های فراموش شده ام را دوباره پیدا کنم می خواهم کمی هم که شده جایی برای خودم بسازم در خودم می خواهم کمی هم که شده شمعها را برای تاریکی های ِ خودم روشن کنم تنهایی، اینطور که دیگران برایم تصویر کرده اند، هنوز بهترین جایی است که می توانم زندگی را تنفس کنم سبک و بدون ِ خواستن بدون خواستن
Friday, April 14, 2006
سیلان زندگی هایمان اعجاز ِ بی دریغی است که هستی پیش کشمان کرده است چه بخواهیم، چه نخواهیم ایجاز بی نظیر ِ زندگی هایمان دانستن این افسانه ی بی نهایت باشد شاید آن طور که باورش کنیم و روزهایمان را بر رازهایمان بنا کنیم و ایمان داشته باشیم که تمام لحظه هایی که طعم باروت می دهند در سالهای ِ دور، خاطره های ملسی خواهند شد بدون گریزی زندگی شاید زیباترین طرحی باشد بر خاطراتمان، وقتی در دور دستها ایستاده ایم و خوشبختی همان لبخند ِ ساده ای باشد که بر آفرینش دستهایمان می زنیم برای ِ من که سرشارم از روزهای زمختی که حتما روزی خاطره های خوبی می شوند که با آرامش حرفشان را به میان می کشم و هنوز سرشارم از هستی زندگی شاید کودکی ِ لطیفی باشد در طلایی ِ لبخند ِ نور
Monday, April 10, 2006
سخت شده است یا سنگین را هنوز تفکیک نکرده ام اما در پیچیدگی اش شکی ندارم اینکه دارم چه رنگهایی را بر می دارم برای آفرینش نقش های روزگارانم و یا چه رنگهایی را باید بردارم،تردترین سوالی است که از خودم می پرسم و تازه ترین لحظه به لحظه و شاید سرمستی ام این باشد که هنوز بی پاسخ مانده است و من هنوز رنگهایی را بر می دارم که بی خیالند از نقشها و این بی خیالی اشان یک جور احساس خوشبختی را در من پرواز می دهد یک جور نرمی درونی یک جور قاطعیت پویا آن طور که هنوز می توانم چشمهایم را کمی هم که شده عقب تر نگاه دارم و کمی هم بالاتر این طوری انگار به همه ی بچه های مسنی که دور و برم را پر کرده اند راحت تر لبخند می زنم و شیطنت های ساده ی پر سر و صدایشان برایم اعجابی را بر نمی انگیزاند. سخت شده است یا سنگین را هنوز تفکیک نکرده ام اما در مبارزه برای عدم هجوم تلخی اش شکی ندارم تصمیم های آخر یک لحظه نفس را در سینه ام می گیرانند و درد تمام حجره هایش را بر می دارد و فریاد دردآلودم که به آسمانش پناه می برد می دانم که سخت تر می شود و هی آرزوی آسان شدنش دستهایم را می ساید و خنده های بی مهابا امیدهای روشنی می شوند در جانم تا جاری شوم و دور بردارم و ستاره ها را نشانه روم و طعم نورهایشان را بچشم
Friday, April 07, 2006
خشم. هیمه هایش پشت پلک هایم به آتش نشسته است و تورم نگاهم را می آفریند و تلخی مهمان شانه های خسته ام شده مصرّ شده ام به ساختن زندگانی ِ سنگی تازه ای که مطمئن ترین تکه ی هستی ام باشد شاید و با تمام هسته های خشمگین، به پایان می اندیشم با لبهای لبخندی و تردید چشمهای راسخم تمام می شود تمام می شوم تمام می شویم...
Saturday, April 01, 2006
پدیده هایی هستند که حادثه نام نمی گیرند پدیده هایی که اتفاق نمی شود خواند که ساده تمام نمی شوند هر قدر هم که ساده نگاه کنی که اصلا تمام نمی شوند پدیده هایی که فاجعه که سوزاننده پدیده ای که تشنج چشمهای ِ من می شوند آهای کجایند آنها که گفته بودند عادت می کنم؟ که کم رنگ می شود؟ که آرام می شوم؟ نسخه هایشان را غلط پیچیده بودند. دستهای من هنوز ناتوان است در خلاء داغ ِ حضورت چشمهای ِ من هنوز دارد دنبالت می گردد در عبور خیال ِ شانه هایت از چهار چوبهای غمگین خالی ِ خانه اتان و حنجره ام هنوز خون می بارد از هراس نگفتن اسمت محاسباتت اشتباه از آب در آمده باشد انگار عادتی در کار نیست و من هنوز تبدارم تمام تنم بهانه ات را می گیرد و هزار بار پر می کشم انگار تا تو تا ناکجای ِ غریبانه امان و اندوهی در رگهایم می پیچد وقتی جاهایت را عکسهایت پر کرده اند و هیچ کس نمی داند که هر کدامشان چه حرفهایی را برایم تکرار می کنند محاسباتت اشتباه از آب در آمده باشد انگار که خاطره ی حضور نابت هنوز روح نواز تر از هر حضور روانی است در من و من هنوز هیچ کس ِ هیچ کس ِ هیچ کس را حتی اندازه ی خاطره های ِ تو هم نتوانسته ام دوست داشته باشم، چه برسد به دستهای ِ تو و هنوز در چشمهای ِ هیچ کس ِ هیچ کس ِ هیچ کس دوست داشته شدنم را آن طور که در چشمهای ِ تو روشن بود ندیده ام گفته بودم که همیشه نگران ِ این بودم که دوست داشتنت هم مثل تمام ِ خودت از دوست داشتن ِ من بیشتر بوده است خاطرت هست؟ جوابت را که من به خوبی یادم هست... و حرفهایمان را دوره می کنم در میان عکس های صامت ِ گویایت و دلم ضعف بر می دارد برایت... هنوز هم دوستم داری و من هر بار به زور هم که شده باشد این حرفها را از میان چشمهای خندان ِ عکس هایت بیرون می کشم که ژرف ترین دلخوشی ِ من باشد انگار نیستی که ببینی مادرت تمام خانه را پر کرده است از گل های ِ زردی که تو دوست می داری و خاک هایی که بوی نفسهای ِ تو را می دهد هنوز چوبهای خانه را احاطه کرده است و هیچ کس را جرات تمیز کردنشان نیست که چوبها هم انگار نیازمند خاکهایی هستند که تو برپا کرده ای ذرات ِ تنت هنوز در خانه پراکنده است چقدر جای ِ تو پر نمی شود در من ودر مادر ِ غمینت و انگار هنوز هم از باور این خلاء آنطور که هست، فرار می کنم که هنوز هم فراتر از وسعت ِ من است و من در باور ِ عظمتش نفس کم می آورم چقدر جای ِ تو پر نمی شود وچقدرمن کم آورده ام در هجوم خواستن ِ بی پاسخت و من هر بار از تو به تو فرار می کنم و سالهاست که دچار دایره ی زیبای ِ غمگینمان شده ام. محاسباتت اشتباه از آب در آمده است و من هنوز تبدارم...
Sunday, March 26, 2006
تمام حرفهای ساده ی امشبم، خلاصه می شود در لحظه های طلایی دیشب وقتی نزدیکی نفسهایت را استشمام می کردم وقتی صدای خنده های اصیلت در سرزمین امنمان غوغا می کرد وقتی سُر خوردن کلمه هایت بر هم، نوازش نابی بود بر حرارت گوشهای زخمی ام وقتی از دور نگاهت می کردم و تو از فضای روحم گسترده تر بودی. خجسته شبی بود دیشب و جراحت دستهایم را در تمیزی لحظه هایش شستشو می دادم مهربانی هایت را با ستاره ها هم عوض نمی شود کرد وقتی حرفهای شیرینت تلخ ترین خاطره هایم را مرهم بی اندازه ای می شود و انگار دنیا همیشه به همین روشنی بوده است که وقتی تو هستی و من بی اختیار خوشبختم و خنده های حقیقی ام را با تمام وجود می فهمم. چقدر دلم برایشان تنگ شده بود، و حالا چقدر سرشارم... مهمانی کودکانه امان، چه بزرگ بود وقتی صدای تو دلگرمی من بود و حضور روشنت چقدر تمام من را پر می کرد و من حریصانه ثانیه ها را می بلعیدم که ثانیه ها پر از تو بودند، تو، شازده کوچولوی من وقتی از هیچ چیز نمی ترسم و گستاخی کلمه هایم مرا در هم نمی پیچد وقتی نجابت را در گفتن حرفهای ترد و خیس دلم احساس می کنم و بی وقفه برایت می گویمشان اینجا، در گوش ِ تو و از این بی آلایشی نمی دانم می دانی که چقدر خوش وقتم یا نه. خجسته شبی بود دیشب و من هزار بار خدا را برای دیشب شکر کرده ام و در دل کوچکم آرزوی تمام نشدن این لحظه های بی اندازه زندگی کردن، خانه کرده است؛ آمین تو هم برای آرزویم آمین بگو، می گویی؟!
Saturday, March 25, 2006
کسی ندانست که پشت آن جعبه ی سیاه مصوت، پشت آن همنوایی بلند پشت کرورها کرور ثانیه ای که پس زده بودم، پشت دستهای خسته ی جستجو گرم، پشت تمام اشتیاق تقدیمم، پشت آن تحفه ی ساده ی بی تکلف، سیلاب کلمه نهفته بود، که چه بی وقفه در سردی دستهایی جان دادند، چه بی تامل، چه نامنصفانه، تازیانه های تلخی که حنجره ام را نوازش می کردند وخداحافظی ِ یک سال و من تنهای تنها، زجّه ی گوشهایم را می شنیدم که چقدر دلشان برای نطفه ی کلماتی که هرگز فرصت به دنیا آمدن پیدا نکردن می سوخت، و اندوه ِ ساده ی ِ مبهوتشان را زیر پوستهایم فریاد می کردند آمده بودم به بدرقه ی روزهای تمام شده به خداحافظت باشد، به تمنای روزهایی به روشنی آینده، آمده بودم به دست بوس شاید آمده بودم به انتظار کلامی شاید دیر رسیده بودم انگار شاید هم زودتر از موعد اما انگار مطمئن شده ام که سر ِ وقت نیامده بودم که نه بدرقه ای مانده بود و نه انتظاری سر وقت نیامده بودم حتما که به هیچ چیز نرسیدم جز چشمهای طلبکاری که هی دستهای خالی ام را به رخم می کشید و هی من را آنطور می دید که از قبل تصمیم گرفته بود اما پشت آن جعبه ی سیاه، حرفهایی از جنس ِ من بیداد می کرد حرفهایی برای سپاس حرفهایی برای مهر حرفهایی برای خاطره ها حرفهایی که هرگز گفته نشده بودند شاید از یادها و داشته ها و ماندگاری هایشان از دوست داشتن ِ یک دختر بچه ی سر به هوا حرفهایی که گویششان پوسید روی پلک هایم سر ِ وقت نیامده بودم حتما حتما...
Saturday, March 18, 2006
جوانه هاي سياه جوانه هاي سردرگم ِتاريك جوانه هاي سوخته در تنهايي جوانه هاي سركش ِ رها جوانه هاي بي بنياد جوانه هاي ناجوانمرد جوانه هاي پروانه اي جوانه هايي كه مي سوزانند و فريادهاي ِ محقشان را در ديوارهاي سرد ِ ميرايي به التهاب مي كشند جوانه هايي كه مي سوزند و درسوخته هايشان زندگي را مي خندند باغ هاي سوخته ي پهني كه بوي باروت مي دهند با زهر بوسه هاي جدايي ،جوانه ي روشن ِ اميد انديشه اي مبادت از طعم سوختن كه سوختن معنايي ندارد وقتي چشمهاي ِ تو آواز مي خوانند انديشه اي مبادت از رهايش كه اين تازه اول راه است سرت را بالا بگير و چشمهايت را بدوز در چشمهاي آسمان كه خانه ي امن تو است بدون هراس گستردگي اش جوانه ي وحشي بي تاب، رَستن را بِروي كه پايان خستگي هايت در دستهاي زخمي خودت نشسته است بگذار طعم شانه هاي راسخ ِ خودت، گرمايي شود براي رويش جوانه ي بي انتهاي ِ روزهاي ِ تمام شدني، ابرها را نشانه گير، آنجا، از آن با لاها كه نگاه كني همه ي اين روزها قدر يك نقطه مي شوند از آن بالاها كه نگاه كني جوانه های ساه به چشمهای محکمت نمی آیند از آن بالاها که نگاه کنی تردی رفتار امروزت افتخاری می شود بر پینه های دستهای روشنت سرت را بالا بگیر که زندگی از ان تواست که زندگی بر قدمهای تازه ات بوسه می زند و بی نهایتش را روانه ات می کند که راز آسمان را شنیده ای شاید و سیب را بی مهابا به خانه برده ای سرت را بالا بگیر و نفس را در سینه ات به سخره بکش که تقدیر قدرتت مبارک خواهد بود
Sunday, March 12, 2006
حتی فکرش را هم نمی کردم خنکی مطبوعی را زیر پوستم می فهمیدم سبک شدیم هم من و هم جعبه ی نامه هایم خندیدم از سر سبکی و دندانهایم را محکم بر هم فشرده بودم حتما از سر سبکی
امسال هم نيامدي، ديدي؟!!! مثل سالهاي قبل و من در غربت يك مهماني تنها مانده بودم، روز خوبي نبود، خيلي وقت است كه روز تولدم روز خوبي نيست هر بار با وعده ي سال بعد تمامش می کنم و سال بعد...
Saturday, March 11, 2006
سَر دادن سازهای سرشار سُردادن سرشک سربی تصنیف ترانه های تب دار لای لای ِ لبالب ِ لبتشنگی و اندوه هزار علتی که نمی دانم چرا حُرم انگشتهای زمستانی خیال ِ حادثه ی روزهای رفته یا مانده؟! حسرتهای جان سوز یا هراس تولد حسرتهای تازه ؟! من درد تو را ز دست آسان ندهم دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم کآن درد به صدهزار درمان ندهمهراس حریصی که جانم را پر می کند از تردید که ته مانده ی روحم را چگونه تقدیمت کنم وقتی تو شکوفه ی سخاوتمند ِ روشنی هستی و درخشش چشمهایت در فضا زندگی را می ریسد و تهی دستی ِ من بیداد می کند این سبوی شکسته و رویای آرزوهای ِ تو لرزش دستهای ِ من و نقره فام سبدهای ِ ظریف ِ خوشبختی ِ تو پیری ِ چشمهای ِ من و بلور کودکانه ها ی ِ تو اشکهای ِ راسخ ِ من و تردی ِ امیدهای ِ تو چگونه باشدم ؟! چگونه ؟ وقتی دانه های ِ انصاف را کنار خیال خوشبختی ِ روشنت می گذارم و اندیشه ی ناچیزی ِ داشته هایم، تنم را به لرزه می اندازد و خنده هایم را می پوساند چگونه باشدم؟! چگونه! دلتنگم و دیدار تو درمان من است بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنیآنچه از غم هجران تو بر جان من است
Friday, March 10, 2006
کلمات معلقی که عبورشان از حنجره ام،دلگیرم می کند یاد های تیره ای که روح غمگینم را مضطرب می کند و هزار سوال ناشکیبا وقتی تمام آهنگهای دنیا در نظرم اندوهگین می شوند وهجوم پی در پی ِ خشم دیده شدن ِ حوادث آن طور که اتفاق نیفتاده اند و کودکی که هق هق شانه هایش از خواب می پراندم در آغوش سرد زمان
چشم روشنی ِ باد به من نیلبک خیسی بود که اشتیاق باز کردن پنجره های گرفته اش سالهاست سرگرمم کرده است و خیال داغی مطبوعی که گرمش کند به ترانه های عنابی نیلبک صامتم را با هیچ سازی عوض نخواهم کرد حتی اگر هرگز صدایم نکند که سکوت متلاطم جانم خو کرده است به آن نیلبکم را دوست تر می دارم وقتی لابلای پینه های دستهایم می رقصد و طعم گس اندوه های مرا با خود بیرون می کشد وقتی اشکهایم را در گوش هایم نجوا می کند و گونه های تب دارم را می بوسد وقتی مستی دلتنگی هایم را در آغوش می کشد بی آنکه سرزنشم کند وقتی حرفهایمان را در هم می پیچیم و بغض هایم را سر می کشد وقتی تمام تنهایی ام را می داند و هراس گُر گرفته ام را صبورانه حریم امنی می شود و من پنجره های دلگیرش را می بوسم و مبهوت نگاهم نمی کند و معنی دلسردی ام را می فهمد وقتی غصه هایم را پشت گرفتگی اش پنهان می کنم من، نیلبک خیس ِ صامت ِ گرفته ام را با هیچ سازی عوض نمی کنم که تمام من شده است انگار...
Wednesday, March 08, 2006
گم شده ام، اینجا کنار بوته های روشن نسترن میان هجوم نفس هایم، گم شده ام انگار پشت پنجره ی چوبی مزخرفی که طعم باروت می دهد مرا زیر سپیدی بغض برفهایی که از دورهای نزدیکی آمده اند گم شده ام جایی میان سایه روشن ها جایی کنار خواب و بیداری جایی پر از شرم سردرگمی کنا ررد پای خودم گم شده ام در التهاب لبالب نگاههای سر به هوا یم که در خیال امنیتی بی تاب است میان ازدحام خطوط کف دستهایم میان تجمع چراغ زنبوری ها، درست در امتداد پرتوی که بی مهابا می دود انگار کودکی که هراس گم شدگی مادرش از شانه های کم عمقش بالا می رود گم شده ام آهای با توام، دستهای گم شده ام را تو پیدا کن خط نگاههایم را که بگیری و بروی حتما پیدایم خواهی کرد میان نیزارهای سربه آسمان برافراشته ی چشمهایت گم شده ام را پیدا کن از کنار خط ِ خط خطی ِ رودخانه های گندمگون حرفهایت بپیچش در حریری از آرامش و به من هدیه اش کن تا تمام آنچه از دستهای پیدا شده ام بر می آید را پیشکشت کنم، منتت هم بر من آهای با تو بودم، شنیدی نکند صدایم هم گم شده باشد در این سردرگمی جان با جان آهای...
Sunday, March 05, 2006
زمينه هاي سياه زمينه هاي بي تردد ِ تاريك زمينه هاي تلخ هوايي زمينه هاي روشن ِ هرگز زمينه هاي بي زمينگي خيالهاي نقره اي مه گرفته خيالهاي بدون تازگي خيالهاي كهنگي ِ هزار سال و اندي و رونق رقت بار كوچه هاي طاعون زده ي احساس تزريق متشنج ِ روح، به سنگهاي بي ترانه كور سوي ِ روشني و عنفوان پرتوي به جبر در انتهاي شبانه ي خشك درياچه اي خورشيدي اعجاز بي حساب ستاره هاي خواب مانده در انعكاس شكسته ي فردا عجين ِ انديشه ي رويش جوانه هاي نوپا وقتي كه جغد ِ شوم ِ سياهي نرمي ترانه هاي زمين را سر مي دهد. اندوه ِ بي مرثيه ي پايان، پايان ِ بي مرثيه ي اندوه...
Friday, March 03, 2006
فردا شروعی دوباره و التهاب دردناکی در من چشمهای نامهربان غریبه ای که حالا غریبگی اشان را بیشتر می فهمم حالا که بعد از این روزها مواجهتی دوباره شروع می شود روزهای خوبی بودند روزهای کودکی ِ بیست و چند سالگی مرور محسوس خاطره هایی که بِنای زندگی ام را می سازند، و دوباره گی هایم را در انگشتهایم بیدار کرده اند. روزهایی که بوی کاغذ می دادند و کاغذهایی که بی دلیل محفوظ عطر تن عزیزترین ستاره ی آسمانم بودند و چشمهایش که حضورشان را کنار قصه های ترمودینامیکی و روایت فازهای محلولهای تیره روشن می فهمیدم نفسهایش که ساعتهای پایانی یک روز را به آغاز روز بعدی در دستهایم پیوند می دادند و افسانه های شیمیایی را برایم زمزمه می کرد. و اصیل ترین رفیق آسمانی امان که همراه ِ نزدیک ِ دورایستاده ای است که چشمهای امینش خیال ستاره ام را برایم نزدیک می کند و هر بار انگار مطمئنم می کند از نبودنش کاش فقط یک بار بر می گشت تا آواز رفاقتمان را برایش نجوا می کردم و تصویر راسخ بودن این پسر بچه ی استثنائی می شدم در قولی که داده بود تا براق ترین برق خدا، هدیه ام می شد...
و حضور روشن شازده کوچولویی که خستگی هایم را مرهم بود بهانه هایم را هر بار پاسخی تازه و نرمی کلامش، وقتی مرا به جلو می کشید، حرف ِ خوب ِ امید ِ من بود
و مادر،پر رنگ ترین دلیل دلهره ام ...
فردا، نه، فرار نمی کنم از تمام دروغهای کودکانه اشان از هجوم تلخ فکرهای آشفته اشان وقتی ریا را فریاد می کنند و منافع بچه گانه اشان را روی باطله هایی از جنس خودشان می سازند و روی هم می گذارند. فرار نمی کنم از تمام آنچه خوره ی روحم می شود که حریص می شوم برای قطره های تمیزی که گهگاه در فضا پراکنده می شود که حریص می شوم برای ثانیه های بی تکلف که حریص می شوم برای سلامهای ِ ترد ِ طلایی و هم قسم می شوم با روحم در ایجاز لحظه های ناب در این سیاهچاله ی جرم های بی معنا در آفرینش لبخند در ترکیب رنگهای سردی که گرما را زمزمه می کنند من حریص می شوم در زن بودنم آن طور که معنی اش می کنم از جنس مهر و پویش و آرامش از عمق دوست داشتن از ورای جسم های پوچ ، بی قید در ترجمانی که سایرین برایش می ریسند زن بودن و برای من یعنی هدیه ی نفس به نفس یعنی رویش جوانه ها یعنی اعجاز علاقه های متبسم یعنی چشمهای بی غبار یعنی استادگی در عین سَیَلان جوشش زمان آفرینش ِ مهربان ِ نیرو...
و در سکوت حافظ رویشم خواهم شد که رمز زنده بودنم شاید، همین پویش تحمیلی من است بر من فردا ...
| |
حکایت این روشنی، قطره های بلورین آفتاب بوده است و حالا که بوی دستهای تو را می دهد، حقیقت آرزویی است از جنس خیال و زمرد که طعم خوشبختی اش،مشتاقم می کند به عبور از حادثه هایی که در راه است حکایت روشنی آن شبها،حکایت روشنی این روزهای من است هم رقص ستاره ای که مهمان زمین شده است متشکرم...
Monday, February 27, 2006
آهای کودک آفتاب خورده ی باغ نسترن زیر پلکهای خسته ات برایم یک سبد دریا آورده بودی انگار، با تردی ماهی کوچولوهایی که چشمهایت را می پرستند، شمیم ماسه هایی که انگشتهایم را قلقلک می دهند، وامواج خنده هایی که تضمین روشن زنده بودن دریاهاست چشمهایت بی انتها، پلک هایت بی بهانه...
| |
Friday, February 24, 2006
درست یادم هست وقتی به رسم آخرین وداع، دست چپم را بر خنکای پیشانی ِ دل گرمت ... گره ی نفس در دالون های حنجره ی زخمی ام سرمای تلخ یک آفتاب زمستانی خلاء داغ حسرتهایم عظمت ِ آرام ِ خفتگی ات، تا ابد تا ابدم... تکه های شکسته ای که کنار ِ بزرگی ِ بازوان ِ تب دار ِ ساکتت پنهان کردم خورده های دهلیزی که پر از تو بود سرخرگ بی انتهایی که در بهت بطن سوخته ام مرثیه می خواند و خیال تکه های زنده ای که از تو می دزدیم در احاطه ی سنگین هق هق شانه هایی که می لرزیدند وقتی آخرین نگاه را از از میان خاکریزه ها بر می گرفتم، از پشت پلک های بسته ات، که انتهای سهم من شده بود از تمام زندگی ام، از تمام تو تا ابد،تا ابدم... روشنی ِ آیینه ها شاهد غریب امانت داری ام وقتی انعکاس نگاهت هنوز هم در نقره فام آیینه ها می پیچد و من عاشق این آیینه ها هستم، تا ابد، تا ابدم....
Thursday, February 23, 2006
یک نفر را می شناسم که در سرزمین های خورشید نشان هم باز فانوسها را امتحان می کرد تا از روشنی آسمان مطمئن شود و هراس همیشگی اش از سودمند بودن مسیر، خاطره ی تلخ یاد داشتهایم شده است. یک نفر که ابرها را با هم معامله می کند و دست آخر در ماشین حسابهای خودش همیشه طلب کار می شود. و سرسختانه دنبال بزرگترین و روشن ترین و نرمترین و زیباترین و عاشق ترین (!) ابر خدا (!)، برای خودش، می گردد. یک نفر که مدام فریاد بر می آورد که روشن است و روشن دیده نمی شود. غافل از آنکه چشمهای کنار دستیهایمان آینه های خیس خودمان هستند، کمی بیشتر و کمی کمتر یک نفر که در عمق یک سر سپردگی فرزندانه دست و پا می زند و اسمش را می گذارد ادب خانوادگی(!) و خیال ساده می انگارد که سرکشی اش فوران می کند(!). من اسمش را می گذارم اسارت یک نوجوان مسن اسمش را می گذارم عدم رغبت و شاید هم عدم توانایی در رنگ آمیزی صورت تازه ای که بر کاغذهای روحش کشیده است و هی دم می گیرد که هر چه خدا بخواهد. یک استثمار مهلک و تسلیم خزنده ای که ساقه هایش از تمام سلولهایش بالا می رود. یک نفر که در تمام لحظه هایش دارد دیگران را از لبخندهای به خیال خودش روح بخش و زندگی آفرین و جان افزا و آرامش زا محروم می کند و هی فریاد بر می آورد که دیگر تمام شد و خط و نشان های دوست نداشتن هایش را پر رنگ و پر رنگ تر می کند و نفرین هایش را راهی عشق ورزیدن هایش می کند و روزهای اخم آلود را وعده می کند و باز هم لبخند هایش را به حس های غرور آفرینش می فروشد، که نیاز ِ نیاز داشته شدنش گرمش می کند به محبت کردن و شاید حتی بدون عشق ورزیدن(!) یک نفر که دل سپردگی را روزی هزار بار هم که هجی کند باز هم آخر شب دیکته اش را اشتباه می نویسد که دل سپردن وسعت روح می خواهد فارغ از بده بستان های خدشه دار نه الگو برداری و رو نویسی و حفظ کردن با صدای بلند. یک نفر که هنوز هم خیال می کنم هرگز نرمی ِ طعم عشق را لمس نکرده است و هرگز هم نخواهد دانست که حتی یک لحظه هم عاشق نبوده است یک نفر که چه ساده و چقدر در یک چشم به هم زدن با دستهای شاید نا امنش تمام اعتمادم را به آتش کشید، کاش دست ِ کم ناامنی ها را فریاد نمی کرد... یک نفر که ........... .... .............. همان بهتر که سکوتهایم را به دندان بگیرم و این کرورها کرور فریاد ملتهبم را التیام مادرانه ای باشم که چشمها را باید بست انگار که سکوت درمان اگر نباشد، حصار درونم را هم به لرزه نمی اندازد...که سوختگی دستهایم را زیر آتش این کلمه ها چه خوب می فهمم(!) | |
Thursday, February 16, 2006
از پله ها که پیچیدم صدای کوبش کفش هایت بر زمین نگاهم را به تو کج کرد. در تمام این سالها این دومین باری بود که از مقابلم می گذشتی با همان تن پوش سیاه رنگی که به تنت می ریخت و به کشیدگی اندامت می نشست. از پله ها که پیچیدم، تو بودی انگار، درست همانجا که منتظرم می ماندی و دانه دانه ی شعف هایم را در چشمهایت می نشاندی آنقدر که دوچندان می شد. تو بودی انگار با همان ژست های خمیدگی ات با همان نزدیکی شانه هایت و سری که به قلبت نزدیک می کردی تو بودی انگار با همان شیطنت انگشتهایت که سر به سر دیوارها می گذاشتی و من چنان مبهوت که قدرت دویدن در پاهایم نمانده بود چنان که درست همانجا ایستادم تا تو به پیچ پله ای رسیدی و ... نمی دانم! شاید هم هراس آنکه جرقه های عقیم ذهنم گر نگیرد و به آتش ننیشند، نیرویی شد در جانم که با تمام نخواستنم حتی یک قدم هم نزدیکت نشوم و تنها نظاره ای باشم بر عبورت از من و خواهشی که سالهاست روحم را به تلاطم کشیده است. انتهای سکوت ناتوانی زایش کلمه ای عبور تو بهت سرگردانی که دوره ام می کرد و داغی شبنم هایی که فضای سینه ام را پر کرده از پله ها که پیچیدم...
Sunday, February 12, 2006
دلتنگی هایت زیر پوستم بهانه می گیرد، شیطنت می کند، بالا و پایین می رود، و هی به در می کوبد به خیال ساده ی آنکه پشت در تو ایستاده ای! دلتنگی هایت زیر پوستم، بی تابی ات را می کند و طعم تب دار صدایت، سنگینی بغض خفته ای شده در جانم که به تلنگری بند است. و من وسط تمام دلتنگی هایم دارم دور صدای گرفته ات می گردم با دستهای اشک آلودم اینجا، با تمام وسعت نبودنت، در بلندترین سکوی روحم که هنوز تازگی اش را در هجوم این همه خستگی با تمام وجود نگه داشته و بزرگترین قدمگاه آفتاب است در من، انگشتهای همیشه سردت را روی چشمهای آتش گرفته ام می نشانم و از ته صندوقچه ی دلم مهتابی ترین حریرآهی رنگی که دارم را بیرون می کشم تا کمی مرهم دردهای تنت شود. تا غبار سستی استخوانهایت را پاک کند و نشاط دوباره مهمان قلعه های کلمه هایت باشد که تردی اش دلیل روشن من است.
Saturday, February 11, 2006
هنوز تمام نشده بود که طعم خاطره می داد هوای مطبوعی که در تو نفس می کشیدم ریشه های سرکش دوست داشتنت که در من می دود و هر روز مرا محکمتر می کند (!) کودکی که از میان خواب های من برخاسته است وبهت پر ابهامی که تصویر استیصالی شعف آور است و شهامتی که دنبالش می گردم برای آنکه فقط یک بار دیگر نگاهی با شم در کودکی ات وقت به هم پیچیدن خنده هایمان وقت های شگرفی می شود وقتی از رازهای بوسه هایم در گوشی برایت حرف می زنم و از هیچ چیز نمی ترسم و این حرفهای در گوشی مثل رازهای بچگی پر از ستاره اند و ستاره های بچگی پر از خضوع بزرگترهایی که خیلی وقت است بچه نبوده اند.
Monday, February 06, 2006
امروز من کسی را بوسیدم که از جنس ناب آسمان نبود حتی از جنس بوته های ساده ی کنار باغچه امان هم نبود نه حتی شاید اندازه ی ... نمی دانم!فقط می دانم که بوسیدمش و هر دویمان چقدر شگفت زده مانده بودیم من از بوسیدن او و او از بوسه ی من هر چه نگاه می کردم شانه های او بود که از میان دستهای من عبور می کرد و پوست خشن صورتش که بوسیده بودم! به هر حال اتفاق افتاده بود و حالا باید طوری که انگار کاملا در انتخاب برخوردم مختار بوده ام ادامه می دادم شاید بهت هر دویمان دست کم بیشتر نشود(!) و عجیب تر آنکه احساس می کردم کمی هم دوستش می دارم همیشه فقط سعی کرده بودم که درکش کنم، اما این بار شاید دوستش هم می داشتم! چطور ممکن بود؟!!!
Saturday, January 28, 2006
گاه کلماتی هستند آنقدر عزیز، درونی، مقدس، کلماتی نه از جنس روزمرگی، کلماتی که از سهم روح حرف می زنند، معنی اصیل آرامش، ارزشمندترین لحظات یک وجود، که تمام باور مَنَند. حرفهایی مثل یک راز، مثل یک راز، حرفهایی که فقط در گوش خودت می توانم زمزمه اشان کنم، حرفهایی که سرزمین گندم هم با تمام عشقی که برای من دارد، جا کم می آورد برای آنکه مادرش باشد. حرفهایی میان من و تو، بگذار همانجا بماند و فقط زیر دستهای تو باشد آنجا مطمئن ترین جایی است یافته ام. بگذار در سکوت ِ شفافمان باقی بماند. خودشان هم اینطوری خیالشان راحت تر خواهد بود. (حالا بگو ببینم، حواست هست؟)
Thursday, January 26, 2006
تمام خوابهای دردناکم یکجا جمع شده اند در گلویم خیال خاطراتی که بوته های آشوب را در من روشن می کنند و من انگار در هجومشان دارم تسلیم می شوم و این کشمکشی است که مرا بر می انگیزاند نجاتم باش... فریادهای خسته ی روحم جمله های ناتمام یادهای بی بازگشت دروغ های نیلی بچه گانه های پلید پایداری آرزوها تداخل خواهش ها پیچش رگهای اندیشه وهراس ...
Wednesday, January 25, 2006
احتراما جهت استحضار و یادآوری: من امروز در يك سياه چال تجمعي از بودن را ديدم كه چقدر عجيب بود كه تمام بلورهاي مهربانش از حرير، كه اندوهش كشمكش يك سؤال ، و سؤالش تناقض آشكاري بود. نمي دانست وارستگي مي كند يا خودخواهي وحضور سؤال اين ندانستن لبخندي را براي چند دقيقه به طاقچه ته ته دلم آويخت آدمهايي كه به خودشان گير بدهند را خيلي وقت بود كه نديده بودم و اين چندمين باري بود كه گير دادنش را مي ديدم و چقدر مرا به مكث مي خواند اين گير دادنهاي بي مهابايش . آدمهايي كه زندگي را قطره قطره نفس بكشند را خيلي وقت بود كه نديده بودم ، و ديدن اين نفس ها چقدر نياز من بودند ، انگار ريه هاي چشمانم پر مي شدند از اكسيژن سرشار بودن .آدمهايي كه شيطنت را براق و خنك پيشكشت بكنند را، خيلي وقت بود كه نديده بودم و مانده بودم در حسرت اين خواهش . و حالا داشتم همه آنها را در يك تصوير بشاش مي ديدم و چه همهمه آرامي بود در نگاهم . نمي دانم شايد حق با او باشد . شايد مرز انسان هما ن وارستگي و خودخواهي اش باشد، به همين سادگي شايد هم درست نفهميدم كه چه چيزي آزارش مي داد .اماكلنجارش بود كه مرا مشتاق كرد و اصلا شايد يك جورهايي هم عاشق اندوهش شده باشم . اندوه بزرگي كه مي شود ساعتهاي نرم عرياني را با آن زندگي كرد . شايد حق با او باشد . وقتي خوب نگاه مي كنم، خودخواهي انگار هسته اي باشد كه هر روزسايه اش را گسترده ترمي كند بروجودت و بالاخره فرا مي رسد روزي كه ازتمام لايه هاي دروني ات بالا رفته وبا همه سنگيني اش در آغوشت مي كشد . شايد براي همين باشد كه بچه ها نرم و سبك به دور همه هستي مي پيچند .حالا اگردر خودخواهي هايت بيش از يك نفر سهيم باشد شايد ارزش بودن را داشته باشد و هر چه نفرات سهيم شده ات بيشتر باشند خودخواهي هايت بيشتر ارزش بودن را خواهند داشت و شايد اگر تجمعي از خودخوهي هايت پنجره هاي بازي به آفتاب و آسمان و چشمهاي تيره روشن حك شده در آن داشته باشد ، ديگر وارستگي است كه تو را مي پوشاند نه خودخواهي . وارستگي با آن نخ هاي ابريشمي خنك و شميم شمعداني هاي تازه آب داده شده و حالا هر از چند گاهي كه پنجره اي بسته مي شود يا مي رود كه بسته شود تشنج اين پرسش فرايت مي گيرد و توهم برت مي دارد كه ابرهاي تيره اي از پس پلك هاي خيست قلقلكت مي دهند شايد. و آن وقت است كه اگر وارستگي بزرگترين خودخواهي دروني ات باشد صداي پاي حادثه هم حتي ، آشفته ات مي كند . یادم هست، آن روز را خیلی خوب به خاطر می آورم!
Tuesday, January 24, 2006
عزیزی می گفت: « در زندگی دورانی هستند که دَوَران سازانند» اما من خیال می کنم که زندگی دوَرانی همیشگی است. شکایتی نیست، همینطوری هم همه چیز خوب است، مطلوب شاید نه، اما خوب است. همین که من از پس من بر می آید، همین که هیچ وقت فقط یک راه وجود ندارد، همین سیلان مستقل زمان، بی من، بی تو... همین پویش نامعلوم، همین که من هنوز هم می خندم، در پس آنچه نخواسته ام. همین که ریه هایم پر از زندگی می ماند. اما دوران ِ دَوَران ساز تنها تصوری است که ما می ریسیم، پیچ در پیچ و تو در تو. لحظه ها آنقدر ساده در عبورند که اعجاز را بی معنا می کنند و گاه آنقدر ساده نمی آیند که بهت هستی می شوند. اضطراب هایی که ما می سازیم؛ سمج و بی اثر لبخندهایی که نمی زنیم، تبدار و بی اثر. دستهایی که به هم نمی دهیم، کشدار و تلخ وبه یاد ماندنی. لحظه هایی که بی وقفه می سوزیم؛ نگاههایی که بی روح روانه می سازیم، فریادهایی که با هم نمی کشیم، آرامشی که خودمان از خودمان دریغ می داریم، گنگ و بی انتها داشته هایی که هرگز به شراکت نمی گذاریم. آغوشهایی در پس ذهنهایمان که همیشه خالی نگه می داریمشان. اندیشه هایی که همیشه یک رویا نگه داشته می شوند و مایی که همیشه در سوالهایمان برای کشف خوشبختی باقی می مانیم، بدون انکه هرگز طعم بی نیازی را امتحان کنیم، طعم ِ لحظه ای از نخواستن طعم ِ لحظه ای بی شهوت طعم ِ لحظه ای رضایت نه آنکه بگویم بی نیازی را با واژه بی عاری یکی کنیم و دستهایمان را قفل کنیم به انتظار تقدیر نه آنکه بگویم نجوییم لحظه های زندگی امان را در این عبور دم از دم نه آنکه بگویم راههایمان را ببندیم فقط برای وقتهای خوش گذرانی، نه. فقط کاش خودمان خوشبختی هایمان را معنی کنیم؛ ساده و سرسری و بی آلایش همانطور که حقیقتا راضی امان می کند. خوشبختی هایی از جنس خودمان، از جنس ِ تمیز ِ خود ِ خودمان
Thursday, January 12, 2006
می روی و رفتنت را نیز پاس می دارم که جزئی از توا ست با تمام حرفهایی که برایت گفته ام و تمام حرفهایی که ناگفته مانده است و من هر شب برایت زمزمه اشان می کنم و من روشن ترین آرزوهایم را همراهت می کنم که تو روشن ترینی و آرزویی که روشن نباشد در تو ننشیند می روی و من در انتظار تو و موفقیت هایت برو و قلب ِ چشمهایم به همراهت برو و تمام روحم به همراهت برو با چشمهایی امیدوار و دستهایی وسیع خداوندگار به همراهت برو...
Wednesday, January 11, 2006
اين آخرين زخم هاي نافرجامش را چگونه مرهمي بايد وقتي سوزهاي زشت خاردارشان صورتم را در آغوش مي كشد ؟! زخمهاي كال متعفني كه جاي چنگ هاي فكرهاي كپك زده اي است در روحم زخم هاي جاري سياه زخم هاي بي انتهاي بودن، اينجا بودن...
وقتي چشمهايم زير سؤال مي روند وقتي نفس هايم متهم مي شوند وقتي تمام من ناديده گرفته مي شوم.
زخمهاي خشك خورنده اي كه حنجره ام را پر مي كنند و دستهاي من فقط به سكوت بر مي خورد انگار فقط زير پلك هاي خودشان را مي بينند و خيال برشان مي دارد كه نقش همه ي چهره ها را آنجا مكتوب نگه داشته اند انگار فقط زير پوستهاي خودشان مي توانند زندگي كردن من را بچشند و انگار فقط به فقط تمام تصويرها را در لغت نامه هاي خاك گرفته ي زخمتشان مي توانند معني كنند غافل از آنكه حرفهاي ديگري هم براي شنيدن وجود دارد حرفهايي نه سياه حرفهايي نه كثيف حرفهايي از جنس دختران آفتاب از جنس نسترن و عقيق از جنس ِ خوب ِ خوب دوست داشتن شنیدمتان آن وقت که از لابلای دستهای گِل آلودتان قهقه می زدید و حروف به هم نچسبیده اتان را به هوا بیرون می انداختید حروفی که تعفنشان ریه هایتان را می آزرد و شما شرمی از بارانهای سیاهی که به را ه می انداختید نداشتید به خیال آنکه سفیدی چهره های کنار دستیهایتان را بپوشانید چه خام خیالهایی چه تلخ چه اشتباه
مرهم را نه از شما، که از دستهای خودم می سازم با ایمانی که در جانم بر خودم می بالد من مومنم به من به من
جمله هایتان را بردارید و ببرید و چشمهایم را کمتر بسوزانید که من زندگی را خالی از تلخی های شما سرشارم و صبورتر از آن که شما حتی شنیده اید و راسخ به نفس های تازه ای که هر روز می سازمشان من زنده ام با طعم لبخند های آفتابزنده و سرخوش
Friday, January 06, 2006
وقتی با صدای تبدارت صدایم می کنی خیال برم می دارد که پلهای میان رودخانه ها ترک خورده و شکسته و مسافرانش سرگردان و سوخته، سفیر تلخ سیلابها شده اند؛ و قطره های خنده ات پاک کن سیاهی ِ خیالهایم می شود و دوباره دستهایم را در حوض عقیق پر آبی فرو می برد و من ماهی کوچکی می شوم که با تمام اشتیاق آب را زندگی می کند. بیمار خنده های توام، بیشتر بخند خورشید آرزوی منی، گرمتر بتاب
كاش خودت هم انعكاس خنده هايت را در گوشهايم مي شنيدي وقتي از لابلاي گلويت بر مي آيند و نافذانه در پهناي خسته ي رو حم مي نشينند و تمام نيروهاي زندگي را در دستهاي من مي آفرينند وقتي با هم ابر بازي مي كنيم و تو تبسم نجابتي انعكاس روح از قطره هاي منجمد پلك هايم و تردي خنك ريشه هاي سردر گمم وقتي در چشمهاي تو آرام مي گيرم و تو ترانه هاي ساده ات را زمزمه مي كني و من خيال شبنمي مشعوف مي شوم كه در باشكوه ترين سرسره با زي خدا نشسته است خيال شبنم و انحناي برگ تمناي تمام نشدن خيابانهايي كه معجزه ي طعم حضور تو اند وقتي آخرين لحظه ها را كش دار هجي مي كنيم در حصار ثانيه هايي كه معني دلتنگي هايمان را چه بي رحمانه به روي خودشان نمي آورند انتظار دقیقه های معطری که کنار تو ساخته می شوند و خواهش خاموشی که زیر پلک هایم به زور مخفی اشان می کنم هر چند لبریز و تو خودت بهتر از همه می دانی اش می دانم!
Wednesday, December 28, 2005
انرژی تفکیک یک پیوند همیشه بیشتر از انرژی تشکیل آنهاست. و حالت اکتیواسیون را امروز چه خوب می فهمم وقتی کمی بیشتر از انرژی تفکیکم را در دستهایم جمع کرده ام. اما حالت گذار، حالت سختی است و حفظ ماندگاری اش در من انرژی ای بیشتر از این حرفها می خواهد. وابستگی هایم را سوزانده ام،دلبستگی اما،ذات من است. از تمام آنها که هر روز در صورتهایشان با صدای بلند سلام کرده ام تا انحناهای پیچش هر خط از تمام صداهایی که هر لحظه در گوشهایم می تپد تا پنجره هایی که به زحمت نور را از میانشان تا اتاق می آورم. حالا می فهمم که چرا می گفت لحظه ی خودکشی سخت ترین ِ لحظه هاست بزرگترین انرژی تفکیک... و بزرگترین لنرژی اکتیواسیون... حالا می فهمم. وقتی تفکیک تحمیل شود، انرژی اش ا با خود می آورد و وقتی با دستهای خودمان اتفاق می افتد انرژی اش از میان تک تک سلولهایمان باید بیرون آورده شود. من انرژی تفکیکم را از لابلای خشمهای اندوهناکم بیرون کشیده ام، من انرژی تفکیکم را از لحظه های نابرابری به دست آورده ام از لحظه های کشنده ی التهاب سوالهایی که هیچ پاسخ ثابتی نداشتند از لحظه های « محبت و نفرت» و « نفرت و محبت» از شعله های تلخ آتشی که چشمهایم را می سوزاند از صبرهایی که وجودم را گرم می کند به درد و متانت و بیشتر از همه از سکوتهایم سکوتهایی که مرا و زخمهای مرا و دردهای جانسوزم را در خود می پیچاند وقتی واقعیت، حقیقت سوخته ای بود که هرگز وجود نداشت سکوتهایی که امن ترین مساحت زمین بوده اند سکوتهایی که مرا به لرزه نمی انداختند سکوتهایی که روح غرورهایم را چه راسخ می بوسند و هراسهایم را نوازش نازکی بودند در قطره های مبهم واماندگی از آلودگی احساسهایی که فضایمان را می سوزاند و عادتهایی که حجم ساده ی آلودگی شده است. و خیالهایی که در تقابل آلودگی هایشان رفاقت را چه کریه عربده می زنند و چه تجاوزی است به واژه ای که معمولا فهمیده نمی شود وقتی به زور از دالونهای تاریک حنجره های خاردار به بیرون پرتاب می شود دروغ هایی که نفس هایم را به سخره می گیرند و پلک زدنهایم را به شماره می اندازند باورهایی پر از ریا، پر از تورم نخوت، پر از سنگینی زمخت قلبهایی به حجم فقط صاحبهایشان باورهای مرده ای که زندگی را بریده بریده و با حرفهای نامانوسی هجی می کنند. انگار زایش کلاغ مرده ای مه با مردگی اش به دنیا بیاید، بدون آنکه هرگز تخم کوچکی بوده باشد. انگار پرستش هیچ در هیچ... عظمت انرژی تفکیک که در من جمع شده است هنوز هم فراتر از حجم دستهای من است و من لبریزم از خواستن این تفکیک. هر روز این خواستن را در خود زمزمه می کنم تا خیسی گونه هایم تردی شکستگی هایم را در آغوشش نگه دارد...
Tuesday, December 20, 2005
می آيی نفس هايم روشن است به آمدنت و زمان در ايستايی مطلق است گويی و خيال برم داشته که اين کرورها کرور ثانيه را تا به تو برسانم فيروزین کاسه ی صبرم لب پر شده باشد تا ميان مژگانم بپيچانمت و ریه هایم را به طواف ساده ی عطر مو های مهربانت فرو برم! التهاب کودکانه ی بازوانم به خيال شانه هايت در هيچ کلمه ای نگنجد حتی در تمام وجودم چشمهايم به پيشبازت، نفسهای تازه ام فرش پوش مسيرت، شادی جانم به زير پاهايت، اشکهای حنجره ام دستبوس شبنمی از شميمت که تشنگی روحم را لمس کند، بيا، که تمام چشمهايم سفيد شده در انتظار قدمهای نازکت بيا و غربتم را سر بکش و هزار سال دلتنگی خاموشم را نوازش نرم نافذی باش. بيا و دستهايم را بگير بيا که اشکهايم را ديگر امانی نيست می آیی و در هم آغوشی نفسهايمان پايکوبان زمين را به سخره می کشيم که بار ديگر تو در دستهای من نشسته ای و تکه ی بزرگ خوشبختی من هستی. بيا که آمدنت پيوند من و آسمان می شود و خواستنت نياز مملوی است در آشتی ميان پلکهايم و خيسی گونه های تبدارم بــــــــــــــــــيا
Monday, December 19, 2005
امروز، شايد پر مخاطره ترين و به ياد ماندنی! و من در نهایت ناباوری حتی یادم نیامد که باید می ترسدیم! وقتی تو باشی هیچ واژه ی سردی در من نمی نشیند که شمیم شانه هايت فضای مرا پر می کند وقتی تو باشی، سرشارم از سرور بلند جسارت نسترنهایی که بی وقفه می خندند « پیچ خطرناک» بی شک، سمفونی فراموش نشدنی ای می شود در لحظه های من و خنده هايمان در فوران مخاطرات نشان روشن رهاييمان، وارستگی را درست هجی کرديم امروز، وقتی نفسهايمان در هم گره می خورد و سطح ساده ی يک دستمان در هم می پيچيد و ما فاتحانه بر قله ی شکسته ای ايستاده بوديم و قنوت رسته ی موفقی را سر داده بوديم امروز، روز غريبی بود که می نويسمش، خستگی چشمهای تو پشت همدلی مسوولت، ترانه ی خوشبختی من بود که زيباترت می نمود (حالا حواست هست؟!) دوشنبه، ۲۸/۰۹/۸۴: مرخصی
Saturday, December 17, 2005
با تو خوب است با تو همه چيز خوب است با تو حتی من هم خوبم با تو، خوب من با تو سخت ترين کلمات من چه ساده ادا می شود،چه روان آن طور که تصميمش نمی گيرم، آنطور که فقط شيرينی معلق اش را وقتی از ميان دندانهايم با ناز رها می شود می فهمم آنقدر که تو روانی و رها آنقدر که کلمه هايم حتی بی آنکه از من بپرسند می خواهند خودشان را شبيه تو کنند. آنقدر که تو ساده می بافی کلاف های توهم بی رنگ را با تو خنده های سوخته ام گل می دهد و قد می کشد به قامت حقیقتی که آرزوی من است. با تو ماه را چه سفيد،چه نقره فام و چقدر با تمام رنگهايی که مستی ام را می سازد می يابم با تو هوا را نفس می کشم، و هوا حتی به شادی ديدنت چنان خرسند که شفاف و چنان شفاف که آبی حتی در تاريکی با تو انگار هيچ کس در خيابان نمی ماند که حضور سنگينش لحظاتم را لمس کند و من هيچ شرمی از شنيده شدن کلمه های مست مسخ نامستورم نمی کنم و امتداد نجات و خيال ساده ی آفرينش «. . .» تو، تعبير معجزه ی خوابی که ديده ام، با جمله هایی که چنان در ایجاز می سازی که من مبهوت ِمبهوت، فقط نگاهت می کنم، با خنده هایی که از درونی ترین دالونهای روحم خودشان را بیرون می ریزند در هوای تو. وقتی که من حسرتهای خاموشم را در لحظه هاي روشنی که تو می سازی استشمام می کنم و ماهرانه تصويرگر خواهشهايی می شوی که جاپاهای نازک خيال من است و من غافلگير شده دنبال راه حل می گردم و تو با پاسخ هايی در دست، همه چيز را با ظرافت يک شيطنت تمام می کنی! و شعف کودکانه ی مواجی که زخمهايم را مرهم است. با تو خوب است با تو همه چيز خوب است با تو حتی من هم خوبم با تو، خوب من خوب من...
Monday, December 12, 2005
گاهی خيال می کنم که بهانگی ام از تمام بهانه ها بهانه دار تر است. و خيال برم می دارد که کرورها کرور سلام ِ ناشنيده ام. و انگار که از تمام دلايل آفتاب بری می شوم و دستهايم را به هيچ کس نمی سپارم. گاهی خيال می کنم که صدای مبهم آبها در جانم می دود وتمام چراغ زنبوريها را خاموش کرده اند در دستهايم که بوی الرحمن می دهند. گاهی خيال می کنم که هم بستر بادهاي زهرداری شده ام که در اين يائسگي فرزندان معلقشان را به رخم می کشند. . ومن هر روز در تمام خورده شيشه های براق دور و برم پيری زودرسم را ناباورانه کنکاش می کنم. نه، اينجا آينه نيست. اينجا آينه ای نمانده است، اينجا آينه ای هم اگر مانده است آينگی را فراموش کرده است و هيچ پاسخ مطمئنی شنيده نمی شود. شايد تمام اين حرفها توجيه چيزی باشد که هر روز پر رنگ تر می شود، من در هم شکسته ام من پير شده ام امروز من به لبخندی که با سادگی دلبخشی ساخته شده بود حسرت خوردم و چقدر خوب يادم می آمد وقتی را که سرشار بورم از اين لبخندهای شگفت و چه محنتی است ياقوتی که از ايوان سينه ی لبريزت دارد بيرون می افتد. جرم من اينجا خيال ساده ی خوب بودن است. همين که نمی خواهم آزاری باشم. همين که نمی خواهم سنگينی ها را بيشتر کنم و فقط خدا می داند که بارها و چطور محاکمه شده ام. جرم من اينجا دوست داشتن درختهايی است که باری به هر جهت حالا ديگر کاشته شده اند. جرم من اينجا بوسيدن بالهای تب دار سنجاقکی است که تا سحر برای تمام بچه ها آواز می خوانده است اينجا سکوت هايم را با خرمالوهای گس خصوصی شدن هدف می گيرند. حرفهايم را با بلوک های زبر دروغ گويی می پوشانند. و اشتباهاتم را با پرچم های زهرناک خيانت نشان می کنند. اينجا جرم من دوست داشتن است. اينجا جرم من اين است که حرفها را جدی می گيرم. اينجا جرم من پويش علاقه است. اينجا جرم من اين است که « من» هستم. گاهی خيال می کنم با اين همه جرم چه حکمی برايم در نظر گرفته می شود و چه حکمی برايم اجرا می شود، خوب، آنچه شمردم سنگينی سراب سربی من بود، سنگين بود، سنگين و مرا سخت در هم می کوبدو خاک پراکنده تمام چشمهايم را می سوزاند. ولبریزم از شکلات های تلخی که لبهایم را به آتش می کشد.
گفتم خونديشون؟ گفتي : آره(!) ( آنطور كه حرف «آ» را با نرمش خاصي كشيدي، آنطور كه بهترين كلمات را لابلايش پيچيده بودي انگار و آنطور كه من مشعوف( گفتي ولي چيزي نمي گم، گفتم اينطوري هم خوبه(!) و گفتي: آخه تو مي باري و من ساعتهاست دارم به كلماتي كه انتخاب مي كني مي انديشم و در اين نوازش معصومانه ي كودكانه ات جا خوش كرده ام. باران بهانه ي تو است و تو بهانه ي باران جوانه ي پيوند روح و دست است نقطه ي شروع شايد، اما باران باران است و ابر ابر، باران هيچ وقت ابر نبوده، مي داني چندتا ابر بايد جمع شده باشند تا كمي هوا نمگين شود؟!فقط كمي؟! چه برسد به هواي باراني(!) (اگر باريدن را درست ادا كرده باشي( باران ها پيشكشت...
Sunday, December 11, 2005
ديشب در بغض اتاقم خيسي گونه هايم را اگر نمي فهميدم، به خيالم سلولهاي خوني در رگهايم در جا مي زدند بدون آنكه پيش بروند! ببينم، گرفتگي عضلات پشت پاي چپم خطرناكتر است يا گرفتگي عضلات روحم؟! فرسودگي مفاصلش بيداد مي كند در امتداد ضرب آهنگهاي نامنتهايي كه هر روز بيشتر مي شوند... و من خسته از تظاهر ايستادگي باز هم ... آخرين شبي كه خوابم برد را هيچ به خاطر نمي آورم پچ پچ ماه و آخرين ستاره اي كه بيدار مي شود را از بر شده ام حرفهاي خصوصي يك ماه و يك ستاره خدا مرا ببخشايد ...
Sunday, December 04, 2005
آسمان محشري ست سوغات ستاره و سرو گليم مبهم تازه بلور آبي نور است با پرندگاني از جنس ترنم و نسترن كه من را به زندگي پيوند مي زند و ترنج هاي صورتي سرشاري را به بار مي نشيند كه احساس هاي روشن خواب آلوده ام را با حرير دستهاي مهتابي ات بيدار مي كند،با بوسه هايي از جنس تعلق و رهايش تصويرش در چشمهاي من نقش خوب ِ دوست داشتن است آهاي نقاش زبر دست، دست هاي آباد...
چشمهايم را مي بندم كه در اين بارش آتشناك گلوله ها، فوران خنكي هستي در جانم. و تمام خيالت را نقاشي مي كنم، شايد كه رويش شكوفه هاي آرامش را كف دستهايم بفهمم دندانهايم را در هم زنجير مي كنم تا تندي كلمات معلق در ذهنم به هيچ چيز بر نخورد.
شازده كوچولوي من، وقتي با آن شال گردن ترد شيطونت آن طور سرمست در هوا مي پيچي، وقتي تازگي كلامت آواي روشن لحظه ها مي شود،وقتي نسيم بوي تو را مي آورد، وقتي طعم خنده هاي آزادت از دور كه مي آيي مرا در هم مي نوازد، وقتي كه با ملودي روح بخشت پله هاي كوچك فاصله را در راهي، وقتي كه با تمام وجو نگاهت مي كنم و تو هر بار با سؤالي بر مي گردي و من فقط مي خندم، مست ِ مست، وقتي با آن ياسهاي براق چشمهايت، هنوز هم نگاهم نمي كني، جز چند ثانيه اي و با همان چند ثانيه همه چيز را همانطور كه بايد مي بيني، وقتي جمله هاي دلتنگ را آن طور دلچسب زمزمه مي كني، وقتي از خزش شاخه هاي بناي آرامش در جانت و جانم حرف مي زديم، وقتي با كلمه هاي براق كودكانه اي، به صراحت شبنمي و به استحكام تمام خودم، دليل تسكينم را با ابعاد ساده ي با عظمتي رسم مي كردم، وقتي گلايه مي كردم و تو با طعم صبر ادامه مي دادي، وقتي خواهش مي كردم،وقتي خواهش مي كردي... شازده كوچولوي من، وقتي كه روباه هاي مزرعه ي بالا هم، گندم را با تو معني مي كنند، وقتي دستورها را زير پاهاي شفافت ترد و نازك مي شكني، وقتي ستاره ها را هم در دفترهايت ثبت نمي كني، وقتي كه تو، خود ِ خودت هستي، بي بهانه وقتي است كه همه چيز خوب است......
آخيش...
چه وقتهايي هستند وقتهايي كه آرامش را با هم هجي مي كنيم آرا تو... چه وقتهايي هستند وقتي در بي وزن زمان نفس مي كشيم، چه وقتهايي هستند وقتي تو هستي... آرامم حالا، آرام....
Sunday, November 27, 2005
در جايي نوشته شده بود: « امنيت « «من محرمم»(!) كلماتي به غربت زندانباني كه دلبسته ي پرندگي در قفس است
كاش چشمهاتان باز بود آن دم كه خوشه هاي امنيت را به آتش مي كشيديد. كاش چشمهاتان باز بود در لحظه ي مستي و راستي هايتان كه چه كشنده آخرين ضربات را در روحم مي نشانديد كاش حرمتها را فقط به انزواي حرم نمي پيچيديد كه كرامت آدمي را، امنيت بايد كاش با اين همه طلب، از كنار دستي هايتان خودتان را كمي باز خواست مي كرديد. نوشته شده بود : « با عروسکهای بچه گی مادرم » نوشته شده بود: « اینجا را غروب کاری نیست » مي داني بچگي يعني چه؟! درست همان ياقوتي كه روزهاست از دستهايت افتاده و تو هنوز خودت را با انديشه ي داشتنش مي شناسي! عروسك بچگي؟! يا بچگي عروسكي؟! و غروب را، چندي است كه در پنجره اي ليمويي نشانيده اي كه حالا رنگ كدربه خود گرفته است. آن دم كه حتي نه به احترام احترامم،كه به حرمت توهماتي كه ساخته بودي خيال مي كردم همه چيز را همانطور دست نخورده باقي خواهي گذاشت و چه سرابي بود و من چقدر ناشناخته مانده بودم و چقدر نشناخته بودمت. چه واژه ي گنگي است امنيتي كه آنجا نوشته شده بود و من بارها هجي كردمش تا در دهانم بچرخد و چقدر هيچ طعمي ندارد!
نيافتم، من امنيت را آنجا كه تو گفته بودي نيافتم حرفهاي من در قداست شكسته شده اش نمي نشست، اينجا راحت تر بودم نقطه
در عبور از انديشه اي مبهم و لرزشي بر دستهايم دلم در مقبره ي اصوات مي گيرد وخيال برم مي دارد كه سالهاست كه مرده ام و مادرم سياهپوش چهره اي است كه هر شب در سمفوني چشمهاي خاموشش زندگي را نفس مي كشد كودك كودك او كه حالا به اندازه ي هزار سال خستگي بزرگ شده و اين را مي شود از نوشته هاي پشت دستش دانست اگر لهجه ي خطوطش را از بر باشي تزريق من به زندگي يا زندگي به من!!
مي بيني؟ آرزوهاي من به همين ظريفي هستند به قدر پيچش طنين كلماتي در آرامش يك چهار ديواري آهني آنجا كه واهمه اي از سكوت هايمان موج نزند و هوا تميز ترين سيم كشي عبور كلمات باشد به قدر فهميدن عميق نقاشي هاي تصويري با قلموي حروف به قدر ديدن نيازي كه اغلب بي صدا جان مي دهد به همين ظريفي يه ظريفي دستهاي تو با همين عظمت ( حالا چطور؟هست؟ حواست را گفتم؟)
بيمار خنده هاي تو ام بيشتر بخندخورشيد آرزوي مني گرمتر بتاب(حالا بگو ببينم حواست هست؟)
|