مي بيني؟
آرزوهاي من به همين ظريفي هستند
به قدر پيچش طنين كلماتي در آرامش يك چهار ديواري آهني
آنجا كه واهمه اي از سكوت هايمان موج نزند
و هوا تميز ترين سيم كشي عبور كلمات باشد
به قدر فهميدن عميق نقاشي هاي تصويري با قلموي حروف
به قدر ديدن نيازي كه اغلب بي صدا جان مي دهد
به همين ظريفي
يه ظريفي دستهاي تو
با همين عظمت
( حالا چطور؟هست؟ حواست را گفتم؟)