گندم

گندم

 



Sunday, November 27, 2005
 
در عبور از انديشه اي مبهم
و لرزشي بر دستهايم
دلم در مقبره ي اصوات مي گيرد وخيال برم مي دارد كه سالهاست كه مرده ام
و مادرم سياهپوش چهره اي است كه هر شب در سمفوني چشمهاي خاموشش زندگي را نفس مي كشد
كودك
كودك او
كه حالا به اندازه ي هزار سال خستگي بزرگ شده
و اين را مي شود از نوشته هاي پشت دستش دانست
اگر لهجه ي خطوطش را از بر باشي
تزريق من به زندگي يا زندگي به من!!

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home