در جايي نوشته شده بود: « امنيت «
«من محرمم»(!)
كلماتي به غربت زندانباني كه دلبسته ي پرندگي در قفس است
كاش چشمهاتان باز بود آن دم كه خوشه هاي امنيت را به آتش مي كشيديد.
كاش چشمهاتان باز بود در لحظه ي مستي و راستي هايتان
كه چه كشنده آخرين ضربات را در روحم مي نشانديد
كاش حرمتها را فقط به انزواي حرم نمي پيچيديد
كه كرامت آدمي را، امنيت بايد
كاش با اين همه طلب، از كنار دستي هايتان
خودتان را كمي باز خواست مي كرديد.
نوشته شده بود : « با عروسکهای بچه گی مادرم »
نوشته شده بود: « اینجا را غروب کاری نیست »
مي داني بچگي يعني چه؟! درست همان ياقوتي كه روزهاست از دستهايت افتاده و تو هنوز خودت را با انديشه ي داشتنش مي شناسي!
عروسك بچگي؟! يا بچگي عروسكي؟!
و غروب را،
چندي است كه در پنجره اي ليمويي نشانيده اي
كه حالا رنگ كدربه خود گرفته است.
آن دم كه حتي نه به احترام احترامم،كه به حرمت توهماتي كه ساخته بودي
خيال مي كردم همه چيز را همانطور دست نخورده باقي خواهي گذاشت
و چه سرابي بود
و من چقدر ناشناخته مانده بودم و چقدر نشناخته بودمت.
چه واژه ي گنگي است امنيتي كه آنجا نوشته شده بود
و من بارها هجي كردمش تا در دهانم بچرخد
و چقدر هيچ طعمي ندارد!
نيافتم،
من امنيت را آنجا كه تو گفته بودي نيافتم
حرفهاي من در قداست شكسته شده اش نمي نشست،
اينجا راحت تر بودم
نقطه