چشمهايم را مي بندم
كه در اين بارش آتشناك گلوله ها، فوران خنكي هستي در جانم.
و تمام خيالت را نقاشي مي كنم،
شايد كه رويش شكوفه هاي آرامش را كف دستهايم بفهمم
دندانهايم را در هم زنجير مي كنم تا تندي كلمات معلق در ذهنم به هيچ چيز بر نخورد.
شازده كوچولوي من،
وقتي با آن شال گردن ترد شيطونت آن طور سرمست در هوا مي پيچي،
وقتي تازگي كلامت آواي روشن لحظه ها مي شود،وقتي نسيم بوي تو را مي آورد،
وقتي طعم خنده هاي آزادت از دور كه مي آيي مرا در هم مي نوازد،
وقتي كه با ملودي روح بخشت پله هاي كوچك فاصله را در راهي،
وقتي كه با تمام وجو نگاهت مي كنم و تو هر بار با سؤالي بر مي گردي و من فقط مي خندم،
مست ِ مست،
وقتي با آن ياسهاي براق چشمهايت، هنوز هم نگاهم نمي كني، جز چند ثانيه اي
و با همان چند ثانيه همه چيز را همانطور كه بايد مي بيني،
وقتي جمله هاي دلتنگ را آن طور دلچسب زمزمه مي كني،
وقتي از خزش شاخه هاي بناي آرامش در جانت و جانم حرف مي زديم،
وقتي با كلمه هاي براق كودكانه اي، به صراحت شبنمي و به استحكام تمام خودم، دليل تسكينم را با ابعاد ساده ي با عظمتي رسم مي كردم،
وقتي گلايه مي كردم و تو با طعم صبر ادامه مي دادي،
وقتي خواهش مي كردم،وقتي خواهش مي كردي...
شازده كوچولوي من،
وقتي كه روباه هاي مزرعه ي بالا هم، گندم را با تو معني مي كنند،
وقتي دستورها را زير پاهاي شفافت ترد و نازك مي شكني،
وقتي ستاره ها را هم در دفترهايت ثبت نمي كني،
وقتي كه تو، خود ِ خودت هستي، بي بهانه
وقتي است كه همه چيز خوب است......
آخيش...
چه وقتهايي هستند وقتهايي كه آرامش را با هم هجي مي كنيم
آرا تو...
چه وقتهايي هستند وقتي در بي وزن زمان نفس مي كشيم،
چه وقتهايي هستند وقتي تو هستي...
آرامم حالا، آرام....