ديشب در بغض اتاقم
خيسي گونه هايم را اگر نمي فهميدم،
به خيالم سلولهاي خوني در رگهايم در جا مي زدند بدون آنكه پيش بروند!
ببينم،
گرفتگي عضلات پشت پاي چپم خطرناكتر است يا گرفتگي عضلات روحم؟!
فرسودگي مفاصلش بيداد مي كند در امتداد ضرب آهنگهاي نامنتهايي كه هر روز بيشتر مي شوند...
و من خسته از تظاهر ايستادگي
باز هم ...
آخرين شبي كه خوابم برد را هيچ به خاطر نمي آورم
پچ پچ ماه و آخرين ستاره اي كه بيدار مي شود را از بر شده ام
حرفهاي خصوصي يك ماه و يك ستاره
خدا مرا ببخشايد ...