گاهی خيال می کنم که بهانگی ام از تمام بهانه ها بهانه دار تر است.
و خيال برم می دارد که کرورها کرور سلام ِ ناشنيده ام.
و انگار که از تمام دلايل آفتاب بری می شوم و دستهايم را به هيچ کس نمی سپارم.
گاهی خيال می کنم که صدای مبهم آبها در جانم می دود
وتمام چراغ زنبوريها را خاموش کرده اند در دستهايم که بوی الرحمن می دهند.
گاهی خيال می کنم که هم بستر بادهاي زهرداری شده ام که در اين يائسگي فرزندان معلقشان را به رخم می کشند.
. ومن هر روز در تمام خورده شيشه های براق دور و برم
پيری زودرسم را ناباورانه کنکاش می کنم.
نه، اينجا آينه نيست.
اينجا آينه ای نمانده است،
اينجا آينه ای هم اگر مانده است آينگی را فراموش کرده است و هيچ پاسخ مطمئنی شنيده نمی شود.
شايد تمام اين حرفها توجيه چيزی باشد که هر روز پر رنگ تر می شود،
من در هم شکسته ام
من پير شده ام
امروز
من به لبخندی که با سادگی دلبخشی ساخته شده بود حسرت خوردم و چقدر خوب يادم می آمد وقتی را که سرشار بورم از اين لبخندهای شگفت
و چه محنتی است ياقوتی که از ايوان سينه ی لبريزت دارد بيرون می افتد.
جرم من اينجا خيال ساده ی خوب بودن است.
همين که نمی خواهم آزاری باشم.
همين که نمی خواهم سنگينی ها را بيشتر کنم و فقط خدا می داند که بارها و چطور محاکمه شده ام.
جرم من اينجا دوست داشتن درختهايی است که باری به هر جهت حالا ديگر کاشته شده اند.
جرم من اينجا بوسيدن بالهای تب دار سنجاقکی است که تا سحر برای تمام بچه ها آواز می خوانده است
اينجا سکوت هايم را با خرمالوهای گس خصوصی شدن هدف می گيرند.
حرفهايم را با بلوک های زبر دروغ گويی می پوشانند.
و اشتباهاتم را با پرچم های زهرناک خيانت نشان می کنند.
اينجا جرم من دوست داشتن است.
اينجا جرم من اين است که حرفها را جدی می گيرم.
اينجا جرم من پويش علاقه است.
اينجا جرم من اين است که « من» هستم.
گاهی خيال می کنم با اين همه جرم چه حکمی برايم در نظر گرفته می شود و چه حکمی برايم اجرا می شود،
خوب، آنچه شمردم سنگينی سراب سربی من بود، سنگين بود،
سنگين
و مرا سخت در هم می کوبدو خاک پراکنده تمام چشمهايم را می سوزاند.
ولبریزم از شکلات های تلخی که لبهایم را به آتش می کشد.