گندم

گندم

 



Tuesday, December 20, 2005
 
می آيی
نفس هايم روشن است به آمدنت
و زمان در ايستايی مطلق است گويی
و خيال برم داشته که اين کرورها کرور ثانيه را تا به تو برسانم فيروزین کاسه ی صبرم لب پر شده باشد
تا ميان مژگانم بپيچانمت و ریه هایم را به طواف ساده ی عطر مو های مهربانت فرو برم!
التهاب کودکانه ی بازوانم به خيال شانه هايت در هيچ کلمه ای نگنجد حتی در تمام وجودم
چشمهايم به پيشبازت،
نفسهای تازه ام فرش پوش مسيرت،
شادی جانم به زير پاهايت،
اشکهای حنجره ام دستبوس شبنمی از شميمت که تشنگی روحم را لمس کند،
بيا،
که تمام چشمهايم سفيد شده در انتظار قدمهای نازکت
بيا و غربتم را سر بکش
و هزار سال دلتنگی خاموشم را نوازش نرم نافذی باش.
بيا و دستهايم را بگير
بيا که اشکهايم را ديگر امانی نيست
می آیی و در هم آغوشی نفسهايمان پايکوبان زمين را به سخره می کشيم که بار ديگر تو در دستهای من نشسته ای و تکه ی بزرگ خوشبختی من هستی.
بيا که آمدنت پيوند من و آسمان می شود
و خواستنت نياز مملوی است در آشتی ميان پلکهايم و خيسی گونه های تبدارم
بــــــــــــــــــيا

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home