با تو خوب است
با تو همه چيز خوب است
با تو حتی من هم خوبم
با تو، خوب من
با تو سخت ترين کلمات من چه ساده ادا می شود،چه روان
آن طور که تصميمش نمی گيرم،
آنطور که فقط شيرينی معلق اش را وقتی از ميان دندانهايم با ناز رها می شود می فهمم
آنقدر که تو روانی و رها
آنقدر که کلمه هايم حتی بی آنکه از من بپرسند می خواهند خودشان را شبيه تو کنند.
آنقدر که تو ساده می بافی کلاف های توهم بی رنگ را
با تو خنده های سوخته ام گل می دهد و قد می کشد به قامت حقیقتی که آرزوی من است.
با تو ماه را چه سفيد،چه نقره فام و چقدر با تمام رنگهايی که مستی ام را می سازد می يابم
با تو هوا را نفس می کشم،
و هوا حتی به شادی ديدنت چنان خرسند که شفاف
و چنان شفاف که آبی حتی در تاريکی
با تو انگار هيچ کس در خيابان نمی ماند که حضور سنگينش لحظاتم را لمس کند
و من هيچ شرمی از شنيده شدن کلمه های مست مسخ نامستورم نمی کنم
و امتداد نجات
و خيال ساده ی آفرينش
«. . .»
تو،
تعبير معجزه ی خوابی که ديده ام،
با جمله هایی که چنان در ایجاز می سازی که من مبهوت ِمبهوت، فقط نگاهت می کنم، با خنده هایی که از درونی ترین دالونهای روحم خودشان را بیرون می ریزند در هوای تو.
وقتی که من حسرتهای خاموشم را در لحظه هاي روشنی که تو می سازی استشمام می کنم
و ماهرانه تصويرگر خواهشهايی می شوی که جاپاهای نازک خيال من است و من غافلگير شده دنبال راه حل می گردم و تو با پاسخ هايی در دست، همه چيز را با ظرافت يک شيطنت تمام می کنی!
و شعف کودکانه ی مواجی که زخمهايم را مرهم است.
با تو خوب است
با تو همه چيز خوب است
با تو حتی من هم خوبم
با تو، خوب من
خوب من...