گندم

گندم

 



Monday, December 19, 2005
 
امروز،
شايد پر مخاطره ترين و به ياد ماندنی!
و من در نهایت ناباوری حتی یادم نیامد که باید می ترسدیم!
وقتی تو باشی هیچ واژه ی سردی در من نمی نشیند که شمیم شانه هايت فضای مرا پر می کند‌
وقتی تو باشی،
سرشارم از سرور بلند جسارت نسترنهایی که بی وقفه می خندند
« پیچ خطرناک» بی شک،‌ سمفونی فراموش نشدنی ای می شود در لحظه های من
و خنده هايمان در فوران مخاطرات نشان روشن رهاييمان،
وارستگی را درست هجی کرديم امروز،
وقتی نفسهايمان در هم گره می خورد و سطح ساده ی يک دستمان در هم می پيچيد و ما فاتحانه بر قله ی شکسته ای ايستاده بوديم و قنوت رسته ی موفقی را سر داده بوديم
امروز،
روز غريبی بود که می نويسمش،
خستگی چشمهای تو پشت همدلی مسوولت،
ترانه ی خوشبختی من بود که زيباترت می نمود
(حالا حواست هست؟!)
دوشنبه،‌ ۲۸/۰۹/۸۴: مرخصی

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home