انرژی تفکیک یک پیوند همیشه بیشتر از انرژی تشکیل آنهاست.
و حالت اکتیواسیون را امروز چه خوب می فهمم وقتی کمی بیشتر از انرژی تفکیکم را در دستهایم جمع کرده ام.
اما حالت گذار، حالت سختی است و حفظ ماندگاری اش در من انرژی ای بیشتر از این حرفها می خواهد.
وابستگی هایم را سوزانده ام،دلبستگی اما،ذات من است.
از تمام آنها که هر روز در صورتهایشان با صدای بلند سلام کرده ام تا انحناهای پیچش هر خط
از تمام صداهایی که هر لحظه در گوشهایم می تپد تا پنجره هایی که به زحمت نور را از میانشان تا اتاق می آورم.
حالا می فهمم که چرا می گفت لحظه ی خودکشی سخت ترین ِ لحظه هاست
بزرگترین انرژی تفکیک...
و بزرگترین لنرژی اکتیواسیون...
حالا می فهمم.
وقتی تفکیک تحمیل شود، انرژی اش ا با خود می آورد
و وقتی با دستهای خودمان اتفاق می افتد انرژی اش از میان تک تک سلولهایمان باید بیرون آورده شود.
من انرژی تفکیکم را از لابلای خشمهای اندوهناکم بیرون کشیده ام،
من انرژی تفکیکم را از لحظه های نابرابری به دست آورده ام
از لحظه های کشنده ی التهاب سوالهایی که هیچ پاسخ ثابتی نداشتند
از لحظه های « محبت و نفرت» و « نفرت و محبت»
از شعله های تلخ آتشی که چشمهایم را می سوزاند
از صبرهایی که وجودم را گرم می کند به درد و متانت
و بیشتر از همه از سکوتهایم
سکوتهایی که مرا و زخمهای مرا و دردهای جانسوزم را در خود می پیچاند
وقتی واقعیت، حقیقت سوخته ای بود که هرگز وجود نداشت
سکوتهایی که امن ترین مساحت زمین بوده اند
سکوتهایی که مرا به لرزه نمی انداختند
سکوتهایی که روح غرورهایم را چه راسخ می بوسند
و هراسهایم را نوازش نازکی بودند در قطره های مبهم واماندگی از آلودگی احساسهایی که فضایمان را می سوزاند
و عادتهایی که حجم ساده ی آلودگی شده است.
و خیالهایی که در تقابل آلودگی هایشان رفاقت را چه کریه عربده می زنند
و چه تجاوزی است به واژه ای که معمولا فهمیده نمی شود
وقتی به زور از دالونهای تاریک حنجره های خاردار به بیرون پرتاب می شود
دروغ هایی که نفس هایم را به سخره می گیرند و پلک زدنهایم را به شماره می اندازند
باورهایی پر از ریا، پر از تورم نخوت، پر از سنگینی زمخت قلبهایی به حجم فقط صاحبهایشان
باورهای مرده ای که زندگی را بریده بریده و با حرفهای نامانوسی هجی می کنند.
انگار زایش کلاغ مرده ای مه با مردگی اش به دنیا بیاید، بدون آنکه هرگز تخم کوچکی بوده باشد.
انگار پرستش هیچ در هیچ...
عظمت انرژی تفکیک که در من جمع شده است هنوز هم فراتر از حجم دستهای من است
و من لبریزم از خواستن این تفکیک.
هر روز این خواستن را در خود زمزمه می کنم
تا خیسی گونه هایم تردی شکستگی هایم را در آغوشش نگه دارد...