كاش خودت هم انعكاس خنده هايت را در گوشهايم مي شنيدي
وقتي از لابلاي گلويت بر مي آيند
و نافذانه در پهناي خسته ي رو حم مي نشينند
و تمام نيروهاي زندگي را در دستهاي من مي آفرينند
وقتي با هم ابر بازي مي كنيم و تو تبسم نجابتي
انعكاس روح از قطره هاي منجمد پلك هايم
و تردي خنك ريشه هاي سردر گمم وقتي در چشمهاي تو آرام مي گيرم
و تو ترانه هاي ساده ات را زمزمه مي كني
و من خيال شبنمي مشعوف مي شوم كه در باشكوه ترين سرسره با زي خدا نشسته است
خيال شبنم و انحناي برگ
تمناي تمام نشدن خيابانهايي كه معجزه ي طعم حضور تو اند
وقتي آخرين لحظه ها را كش دار هجي مي كنيم در حصار ثانيه هايي كه معني دلتنگي هايمان را چه بي رحمانه به روي خودشان نمي آورند
انتظار دقیقه های معطری که کنار تو ساخته می شوند
و خواهش خاموشی که زیر پلک هایم به زور مخفی اشان می کنم
هر چند لبریز
و تو خودت بهتر از همه می دانی اش
می دانم!