گندم

گندم

 



Friday, January 06, 2006
 
كاش خودت هم انعكاس خنده هايت را در گوشهايم مي شنيدي
وقتي از لابلاي گلويت بر مي آيند
و نافذانه در پهناي خسته ي رو حم مي نشينند
و تمام نيروهاي زندگي را در دستهاي من مي آفرينند
وقتي با هم ابر بازي مي كنيم و تو تبسم نجابتي
انعكاس روح از قطره هاي منجمد پلك هايم
و تردي خنك ريشه هاي سردر گمم وقتي در چشمهاي تو آرام مي گيرم
و تو ترانه هاي ساده ات را زمزمه مي كني
و من خيال شبنمي مشعوف مي شوم كه در باشكوه ترين سرسره با زي خدا نشسته است
خيال شبنم و انحناي برگ
تمناي تمام نشدن خيابانهايي كه معجزه ي طعم حضور تو اند
وقتي آخرين لحظه ها را كش دار هجي مي كنيم در حصار ثانيه هايي كه معني دلتنگي هايمان را چه بي رحمانه به روي خودشان نمي آورند
انتظار دقیقه های معطری که کنار تو ساخته می شوند
و خواهش خاموشی که زیر پلک هایم به زور مخفی اشان می کنم
هر چند لبریز
و تو خودت بهتر از همه می دانی اش
می دانم!

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home