اين آخرين زخم هاي نافرجامش را چگونه مرهمي بايد وقتي سوزهاي زشت خاردارشان صورتم را در آغوش مي كشد ؟!
زخمهاي كال متعفني كه جاي چنگ هاي فكرهاي كپك زده اي است در روحم
زخم هاي جاري سياه
زخم هاي بي انتهاي بودن، اينجا بودن...
وقتي چشمهايم زير سؤال مي روند
وقتي نفس هايم متهم مي شوند
وقتي تمام من ناديده گرفته مي شوم.
زخمهاي خشك خورنده اي كه حنجره ام را پر مي كنند
و دستهاي من فقط به سكوت بر مي خورد
انگار فقط زير پلك هاي خودشان را مي بينند و خيال برشان مي دارد كه نقش همه ي چهره ها را آنجا مكتوب نگه داشته اند
انگار فقط زير پوستهاي خودشان مي توانند زندگي كردن من را بچشند
و انگار فقط به فقط تمام تصويرها را در لغت نامه هاي خاك گرفته ي زخمتشان مي توانند معني كنند
غافل از آنكه حرفهاي ديگري هم براي شنيدن وجود دارد
حرفهايي نه سياه
حرفهايي نه كثيف
حرفهايي از جنس دختران آفتاب
از جنس نسترن و عقيق
از جنس ِ خوب ِ خوب دوست داشتن
شنیدمتان
آن وقت که از لابلای دستهای گِل آلودتان قهقه می زدید و حروف به هم نچسبیده اتان را به هوا بیرون می انداختید
حروفی که تعفنشان ریه هایتان را می آزرد
و شما شرمی از بارانهای سیاهی که به را ه می انداختید نداشتید
به خیال آنکه سفیدی چهره های کنار دستیهایتان را بپوشانید
چه خام خیالهایی
چه تلخ
چه اشتباه
مرهم را نه از شما، که از دستهای خودم می سازم
با ایمانی که در جانم بر خودم می بالد
من مومنم به من
به من
جمله هایتان را بردارید و ببرید و چشمهایم را کمتر بسوزانید
که من زندگی را خالی از تلخی های شما سرشارم
و صبورتر از آن که شما حتی شنیده اید
و راسخ به نفس های تازه ای که هر روز می سازمشان
من زنده ام با طعم لبخند های آفتابزنده و سرخوش