وقتی با صدای تبدارت صدایم می کنی
خیال برم می دارد که پلهای میان رودخانه ها ترک خورده و شکسته و مسافرانش سرگردان و سوخته، سفیر تلخ سیلابها شده اند؛
و قطره های خنده ات پاک کن سیاهی ِ خیالهایم می شود
و دوباره دستهایم را در حوض عقیق پر آبی فرو می برد
و من ماهی کوچکی می شوم که با تمام اشتیاق آب را زندگی می کند.
بیمار خنده های توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرمتر بتاب