عزیزی می گفت: « در زندگی دورانی هستند که دَوَران سازانند»
اما من خیال می کنم که زندگی دوَرانی همیشگی است.
شکایتی نیست،
همینطوری هم همه چیز خوب است،
مطلوب شاید نه، اما خوب است.
همین که من از پس من بر می آید،
همین که هیچ وقت فقط یک راه وجود ندارد،
همین سیلان مستقل زمان، بی من، بی تو...
همین پویش نامعلوم،
همین که من هنوز هم می خندم، در پس آنچه نخواسته ام.
همین که ریه هایم پر از زندگی می ماند.
اما دوران ِ دَوَران ساز تنها تصوری است که ما می ریسیم، پیچ در پیچ و تو در تو.
لحظه ها آنقدر ساده در عبورند که اعجاز را بی معنا می کنند
و گاه آنقدر ساده نمی آیند که بهت هستی می شوند.
اضطراب هایی که ما می سازیم؛ سمج و بی اثر
لبخندهایی که نمی زنیم، تبدار و بی اثر.
دستهایی که به هم نمی دهیم، کشدار و تلخ وبه یاد ماندنی.
لحظه هایی که بی وقفه می سوزیم؛
نگاههایی که بی روح روانه می سازیم، فریادهایی که با هم نمی کشیم،
آرامشی که خودمان از خودمان دریغ می داریم، گنگ و بی انتها
داشته هایی که هرگز به شراکت نمی گذاریم.
آغوشهایی در پس ذهنهایمان که همیشه خالی نگه می داریمشان.
اندیشه هایی که همیشه یک رویا نگه داشته می شوند
و مایی که همیشه در سوالهایمان برای کشف خوشبختی باقی می مانیم،
بدون انکه هرگز طعم بی نیازی را امتحان کنیم،
طعم ِ لحظه ای از نخواستن طعم ِ لحظه ای بی شهوت
طعم ِ لحظه ای رضایت
نه آنکه بگویم بی نیازی را با واژه بی عاری یکی کنیم و دستهایمان را قفل کنیم به انتظار تقدیر
نه آنکه بگویم نجوییم لحظه های زندگی امان را در این عبور دم از دم
نه آنکه بگویم راههایمان را ببندیم فقط برای وقتهای خوش گذرانی،
نه.
فقط کاش خودمان خوشبختی هایمان را معنی کنیم؛
ساده و سرسری و بی آلایش همانطور که حقیقتا راضی امان می کند.
خوشبختی هایی از جنس خودمان،
از جنس ِ تمیز ِ خود ِ خودمان