امروز من کسی را بوسیدم
که از جنس ناب آسمان نبود
حتی از جنس بوته های ساده ی کنار باغچه امان هم نبود
نه حتی شاید اندازه ی ...
نمی دانم!فقط می دانم که بوسیدمش و هر دویمان چقدر شگفت زده مانده بودیم
من از بوسیدن او و او از بوسه ی من
هر چه نگاه می کردم شانه های او بود که از میان دستهای من عبور می کرد
و پوست خشن صورتش که بوسیده بودم!
به هر حال اتفاق افتاده بود
و حالا باید طوری که انگار کاملا در انتخاب برخوردم مختار بوده ام ادامه می دادم شاید بهت هر دویمان دست کم بیشتر نشود(!)
و عجیب تر آنکه احساس می کردم کمی هم دوستش می دارم
همیشه فقط سعی کرده بودم که درکش کنم،
اما این بار شاید دوستش هم می داشتم!
چطور ممکن بود؟!!!