دلتنگی هایت زیر پوستم بهانه می گیرد،
شیطنت می کند، بالا و پایین می رود،
و هی به در می کوبد به خیال ساده ی آنکه پشت در تو ایستاده ای!
دلتنگی هایت زیر پوستم، بی تابی ات را می کند
و طعم تب دار صدایت، سنگینی بغض خفته ای شده در جانم که به تلنگری بند است.
و من وسط تمام دلتنگی هایم دارم دور صدای گرفته ات می گردم
با دستهای اشک آلودم
اینجا، با تمام وسعت نبودنت،
در بلندترین سکوی روحم که هنوز تازگی اش را در هجوم این همه خستگی با تمام وجود نگه داشته و بزرگترین قدمگاه آفتاب است در من، انگشتهای همیشه سردت را روی چشمهای آتش گرفته ام می نشانم
و از ته صندوقچه ی دلم مهتابی ترین حریرآهی رنگی که دارم را بیرون می کشم
تا کمی مرهم دردهای تنت شود.
تا غبار سستی استخوانهایت را پاک کند
و نشاط دوباره مهمان قلعه های کلمه هایت باشد
که تردی اش دلیل روشن من است.