از پله ها که پیچیدم صدای کوبش کفش هایت بر زمین نگاهم را به تو کج کرد.
در تمام این سالها این دومین باری بود که از مقابلم می گذشتی
با همان تن پوش سیاه رنگی که به تنت می ریخت و به کشیدگی اندامت می نشست.
از پله ها که پیچیدم، تو بودی انگار،
درست همانجا که منتظرم می ماندی
و دانه دانه ی شعف هایم را در چشمهایت می نشاندی آنقدر که دوچندان می شد.
تو بودی انگار با همان ژست های خمیدگی ات
با همان نزدیکی شانه هایت و سری که به قلبت نزدیک می کردی
تو بودی انگار با همان شیطنت انگشتهایت که سر به سر دیوارها می گذاشتی
و من چنان مبهوت که قدرت دویدن در پاهایم نمانده بود
چنان که درست همانجا ایستادم تا تو به پیچ پله ای رسیدی و ...
نمی دانم!
شاید هم هراس آنکه جرقه های عقیم ذهنم گر نگیرد و به آتش ننیشند، نیرویی شد در جانم که با تمام نخواستنم حتی یک قدم هم نزدیکت نشوم
و تنها نظاره ای باشم بر عبورت از من
و خواهشی که سالهاست روحم را به تلاطم کشیده است.
انتهای سکوت
ناتوانی زایش کلمه ای
عبور تو
بهت سرگردانی که دوره ام می کرد
و داغی شبنم هایی که فضای سینه ام را پر کرده
از پله ها که پیچیدم...