Thursday, February 23, 2006
یک نفر را می شناسم که در سرزمین های خورشید نشان هم باز فانوسها را امتحان می کرد تا از روشنی آسمان مطمئن شود و هراس همیشگی اش از سودمند بودن مسیر، خاطره ی تلخ یاد داشتهایم شده است. یک نفر که ابرها را با هم معامله می کند و دست آخر در ماشین حسابهای خودش همیشه طلب کار می شود. و سرسختانه دنبال بزرگترین و روشن ترین و نرمترین و زیباترین و عاشق ترین (!) ابر خدا (!)، برای خودش، می گردد. یک نفر که مدام فریاد بر می آورد که روشن است و روشن دیده نمی شود. غافل از آنکه چشمهای کنار دستیهایمان آینه های خیس خودمان هستند، کمی بیشتر و کمی کمتر یک نفر که در عمق یک سر سپردگی فرزندانه دست و پا می زند و اسمش را می گذارد ادب خانوادگی(!) و خیال ساده می انگارد که سرکشی اش فوران می کند(!). من اسمش را می گذارم اسارت یک نوجوان مسن اسمش را می گذارم عدم رغبت و شاید هم عدم توانایی در رنگ آمیزی صورت تازه ای که بر کاغذهای روحش کشیده است و هی دم می گیرد که هر چه خدا بخواهد. یک استثمار مهلک و تسلیم خزنده ای که ساقه هایش از تمام سلولهایش بالا می رود. یک نفر که در تمام لحظه هایش دارد دیگران را از لبخندهای به خیال خودش روح بخش و زندگی آفرین و جان افزا و آرامش زا محروم می کند و هی فریاد بر می آورد که دیگر تمام شد و خط و نشان های دوست نداشتن هایش را پر رنگ و پر رنگ تر می کند و نفرین هایش را راهی عشق ورزیدن هایش می کند و روزهای اخم آلود را وعده می کند و باز هم لبخند هایش را به حس های غرور آفرینش می فروشد، که نیاز ِ نیاز داشته شدنش گرمش می کند به محبت کردن و شاید حتی بدون عشق ورزیدن(!) یک نفر که دل سپردگی را روزی هزار بار هم که هجی کند باز هم آخر شب دیکته اش را اشتباه می نویسد که دل سپردن وسعت روح می خواهد فارغ از بده بستان های خدشه دار نه الگو برداری و رو نویسی و حفظ کردن با صدای بلند. یک نفر که هنوز هم خیال می کنم هرگز نرمی ِ طعم عشق را لمس نکرده است و هرگز هم نخواهد دانست که حتی یک لحظه هم عاشق نبوده است یک نفر که چه ساده و چقدر در یک چشم به هم زدن با دستهای شاید نا امنش تمام اعتمادم را به آتش کشید، کاش دست ِ کم ناامنی ها را فریاد نمی کرد... یک نفر که ........... .... .............. همان بهتر که سکوتهایم را به دندان بگیرم و این کرورها کرور فریاد ملتهبم را التیام مادرانه ای باشم که چشمها را باید بست انگار که سکوت درمان اگر نباشد، حصار درونم را هم به لرزه نمی اندازد...که سوختگی دستهایم را زیر آتش این کلمه ها چه خوب می فهمم(!) | |
|