درست یادم هست
وقتی به رسم آخرین وداع،
دست چپم را بر خنکای پیشانی ِ دل گرمت ...
گره ی نفس در دالون های حنجره ی زخمی ام
سرمای تلخ یک آفتاب زمستانی
خلاء داغ حسرتهایم
عظمت ِ آرام ِ خفتگی ات، تا ابد
تا ابدم...
تکه های شکسته ای که کنار ِ بزرگی ِ بازوان ِ تب دار ِ ساکتت پنهان کردم
خورده های دهلیزی که پر از تو بود
سرخرگ بی انتهایی که در بهت بطن سوخته ام مرثیه می خواند
و خیال تکه های زنده ای که از تو می دزدیم در احاطه ی سنگین هق هق شانه هایی که می لرزیدند
وقتی آخرین نگاه را از از میان خاکریزه ها بر می گرفتم، از پشت پلک های بسته ات، که انتهای سهم من شده بود از تمام زندگی ام،
از تمام تو
تا ابد،تا ابدم...
روشنی ِ آیینه ها شاهد غریب امانت داری ام
وقتی انعکاس نگاهت هنوز هم در نقره فام آیینه ها می پیچد
و من عاشق این آیینه ها هستم،
تا ابد،
تا ابدم....