گندم

گندم

 



Wednesday, March 08, 2006
 
گم شده ام،
اینجا کنار بوته های روشن نسترن
میان هجوم نفس هایم،
گم شده ام انگار
پشت پنجره ی چوبی مزخرفی که طعم باروت می دهد مرا
زیر سپیدی بغض برفهایی که از دورهای نزدیکی آمده اند
گم شده ام جایی میان سایه روشن ها
جایی کنار خواب و بیداری
جایی پر از شرم سردرگمی
کنا ررد پای خودم گم شده ام
در التهاب لبالب نگاههای سر به هوا یم که در خیال امنیتی بی تاب است
میان ازدحام خطوط کف دستهایم
میان تجمع چراغ زنبوری ها،
درست در امتداد پرتوی که بی مهابا می دود
انگار کودکی که هراس گم شدگی مادرش از شانه های کم عمقش بالا می رود
گم شده ام

آهای با توام،
دستهای گم شده ام را تو پیدا کن
خط نگاههایم را که بگیری و بروی
حتما پیدایم خواهی کرد میان نیزارهای سربه آسمان برافراشته ی چشمهایت
گم شده ام را پیدا کن از کنار خط ِ خط خطی ِ رودخانه های گندمگون حرفهایت
بپیچش در حریری از آرامش و به من هدیه اش کن
تا تمام آنچه از دستهای پیدا شده ام بر می آید را پیشکشت کنم،
منتت هم بر من
آهای با تو بودم، شنیدی
نکند صدایم هم گم شده باشد در این سردرگمی جان با جان
آهای...

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home