گندم

گندم

 



Friday, March 10, 2006
 
چشم روشنی ِ باد به من نیلبک خیسی بود
که اشتیاق باز کردن پنجره های گرفته اش سالهاست سرگرمم کرده است
و خیال داغی مطبوعی که گرمش کند به ترانه های عنابی
نیلبک صامتم را با هیچ سازی عوض نخواهم کرد حتی اگر هرگز صدایم نکند
که سکوت متلاطم جانم خو کرده است به آن
نیلبکم را دوست تر می دارم وقتی لابلای پینه های دستهایم می رقصد
و طعم گس اندوه های مرا با خود بیرون می کشد
وقتی اشکهایم را در گوش هایم نجوا می کند
و گونه های تب دارم را می بوسد
وقتی مستی دلتنگی هایم را در آغوش می کشد
بی آنکه سرزنشم کند
وقتی حرفهایمان را در هم می پیچیم
و بغض هایم را سر می کشد
وقتی تمام تنهایی ام را می داند
و هراس گُر گرفته ام را صبورانه حریم امنی می شود
و من پنجره های دلگیرش را می بوسم
و مبهوت نگاهم نمی کند
و معنی دلسردی ام را می فهمد وقتی غصه هایم را پشت گرفتگی اش پنهان می کنم
من،
نیلبک خیس ِ صامت ِ گرفته ام را با هیچ سازی عوض نمی کنم
که تمام من شده است انگار...

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home