گندم

گندم

 



Saturday, March 11, 2006
 
سَر دادن سازهای سرشار
سُردادن سرشک سربی
تصنیف ترانه های تب دار
لای لای ِ لبالب ِ لبتشنگی
و اندوه هزار علتی که نمی دانم چرا
حُرم انگشتهای زمستانی
خیال ِ حادثه ی روزهای رفته یا مانده؟!
حسرتهای جان سوز یا هراس تولد حسرتهای تازه ؟!

من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم
کآن درد به صدهزار درمان ندهم


هراس حریصی که جانم را پر می کند از تردید
که ته مانده ی روحم را چگونه تقدیمت کنم
وقتی تو شکوفه ی سخاوتمند ِ روشنی هستی
و درخشش چشمهایت در فضا زندگی را می ریسد
و تهی دستی ِ من بیداد می کند
این سبوی شکسته و رویای آرزوهای ِ تو
لرزش دستهای ِ من و نقره فام سبدهای ِ ظریف ِ خوشبختی ِ تو
پیری ِ چشمهای ِ من و بلور کودکانه ها ی ِ تو
اشکهای ِ راسخ ِ من و تردی ِ امیدهای ِ تو
چگونه باشدم ؟!
چگونه ؟
وقتی دانه های ِ انصاف را کنار خیال خوشبختی ِ روشنت می گذارم
و اندیشه ی ناچیزی ِ داشته هایم، تنم را به لرزه می اندازد و
خنده هایم را می پوساند
چگونه باشدم؟!
چگونه!


دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

آنچه از غم هجران تو بر جان من است

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home