کلمات معلقی که عبورشان از حنجره ام،دلگیرم می کند
یاد های تیره ای که روح غمگینم را مضطرب می کند
و هزار سوال ناشکیبا
وقتی تمام آهنگهای دنیا در نظرم اندوهگین می شوند
وهجوم پی در پی ِ خشم دیده شدن ِ حوادث آن طور که اتفاق نیفتاده اند
و کودکی که هق هق شانه هایش از خواب می پراندم
در آغوش سرد زمان