جوانه هاي سياه
جوانه هاي سردرگم ِتاريك
جوانه هاي سوخته در تنهايي
جوانه هاي سركش ِ رها
جوانه هاي بي بنياد
جوانه هاي ناجوانمرد
جوانه هاي پروانه اي
جوانه هايي كه مي سوزانند و فريادهاي ِ محقشان را در ديوارهاي سرد ِ ميرايي به التهاب مي كشند
جوانه هايي كه مي سوزند و درسوخته هايشان زندگي را مي خندند
باغ هاي سوخته ي پهني كه بوي باروت مي دهند
با زهر بوسه هاي جدايي
،جوانه ي روشن ِ اميد
انديشه اي مبادت از طعم سوختن
كه سوختن معنايي ندارد وقتي چشمهاي ِ تو آواز مي خوانند
انديشه اي مبادت از رهايش
كه اين تازه اول راه است
سرت را بالا بگير و چشمهايت را بدوز در چشمهاي آسمان
كه خانه ي امن تو است
بدون هراس گستردگي اش
جوانه ي وحشي بي تاب،
رَستن را بِروي
كه پايان خستگي هايت در دستهاي زخمي خودت نشسته است
بگذار طعم شانه هاي راسخ ِ خودت، گرمايي شود براي رويش
جوانه ي بي انتهاي ِ روزهاي ِ تمام شدني،
ابرها را نشانه گير،
آنجا، از آن با لاها كه نگاه كني
همه ي اين روزها قدر يك نقطه مي شوند
از آن بالاها كه نگاه كني
جوانه های ساه به چشمهای محکمت نمی آیند
از آن بالاها که نگاه کنی
تردی رفتار امروزت افتخاری می شود بر پینه های دستهای روشنت
سرت را بالا بگیر
که زندگی از ان تواست
که زندگی بر قدمهای تازه ات بوسه می زند
و بی نهایتش را روانه ات می کند
که راز آسمان را شنیده ای شاید
و سیب را بی مهابا به خانه برده ای
سرت را بالا بگیر و نفس را در سینه ات به سخره بکش
که تقدیر قدرتت مبارک خواهد بود