گندم

گندم

 



Saturday, March 25, 2006
 
کسی ندانست که پشت آن جعبه ی سیاه مصوت،
پشت آن همنوایی بلند
پشت کرورها کرور ثانیه ای که پس زده بودم،
پشت دستهای خسته ی جستجو گرم،
پشت تمام اشتیاق تقدیمم،
پشت آن تحفه ی ساده ی بی تکلف،
سیلاب کلمه نهفته بود،
که چه بی وقفه در سردی دستهایی جان دادند،
چه بی تامل،
چه نامنصفانه،
تازیانه های تلخی که حنجره ام را نوازش می کردند
وخداحافظی ِ یک سال
و من تنهای تنها،
زجّه ی گوشهایم را می شنیدم
که چقدر دلشان برای نطفه ی کلماتی که هرگز فرصت به دنیا آمدن پیدا نکردن می سوخت،
و اندوه ِ ساده ی ِ مبهوتشان را زیر پوستهایم فریاد می کردند
آمده بودم به بدرقه ی روزهای تمام شده
به خداحافظت باشد،
به تمنای روزهایی به روشنی آینده،
آمده بودم به دست بوس شاید
آمده بودم به انتظار کلامی شاید
دیر رسیده بودم انگار
شاید هم زودتر از موعد
اما انگار مطمئن شده ام که سر ِ وقت نیامده بودم
که نه بدرقه ای مانده بود و نه انتظاری
سر وقت نیامده بودم حتما
که به هیچ چیز نرسیدم
جز چشمهای طلبکاری که هی دستهای خالی ام را به رخم می کشید
و هی من را آنطور می دید که از قبل تصمیم گرفته بود
اما پشت آن جعبه ی سیاه،
حرفهایی از جنس ِ من بیداد می کرد
حرفهایی برای سپاس
حرفهایی برای مهر
حرفهایی برای خاطره ها
حرفهایی که هرگز گفته نشده بودند شاید از یادها و داشته ها و ماندگاری هایشان
از دوست داشتن ِ یک دختر بچه ی سر به هوا
حرفهایی که گویششان پوسید روی پلک هایم
سر ِ وقت نیامده بودم حتما
حتما...

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home