تمام حرفهای ساده ی امشبم،
خلاصه می شود در لحظه های طلایی دیشب
وقتی نزدیکی نفسهایت را استشمام می کردم
وقتی صدای خنده های اصیلت در سرزمین امنمان غوغا می کرد
وقتی سُر خوردن کلمه هایت بر هم، نوازش نابی بود بر حرارت گوشهای زخمی ام
وقتی از دور نگاهت می کردم و تو از فضای روحم گسترده تر بودی.
خجسته شبی بود دیشب
و جراحت دستهایم را در تمیزی لحظه هایش شستشو می دادم
مهربانی هایت را با ستاره ها هم عوض نمی شود کرد وقتی حرفهای شیرینت تلخ ترین خاطره هایم را مرهم بی اندازه ای می شود
و انگار دنیا همیشه به همین روشنی بوده است که وقتی تو هستی
و من بی اختیار خوشبختم و خنده های حقیقی ام را با تمام وجود می فهمم.
چقدر دلم برایشان تنگ شده بود،
و حالا چقدر سرشارم...
مهمانی کودکانه امان، چه بزرگ بود وقتی صدای تو دلگرمی من بود
و حضور روشنت چقدر تمام من را پر می کرد
و من حریصانه ثانیه ها را می بلعیدم
که ثانیه ها پر از تو بودند، تو، شازده کوچولوی من
وقتی از هیچ چیز نمی ترسم و گستاخی کلمه هایم مرا در هم نمی پیچد
وقتی نجابت را در گفتن حرفهای ترد و خیس دلم احساس می کنم و بی وقفه برایت می گویمشان
اینجا، در گوش ِ تو
و از این بی آلایشی نمی دانم می دانی که چقدر خوش وقتم یا نه.
خجسته شبی بود دیشب و من هزار بار خدا را برای دیشب شکر کرده ام
و در دل کوچکم آرزوی تمام نشدن این لحظه های بی اندازه زندگی کردن، خانه کرده است؛
آمین
تو هم برای آرزویم آمین بگو،
می گویی؟!