گندم

گندم

 



Saturday, April 01, 2006
 
پدیده هایی هستند که حادثه نام نمی گیرند
پدیده هایی که اتفاق نمی شود خواند
که ساده تمام نمی شوند هر قدر هم که ساده نگاه کنی
که اصلا تمام نمی شوند
پدیده هایی که فاجعه
که سوزاننده
پدیده ای که تشنج چشمهای ِ من می شوند

آهای کجایند آنها که گفته بودند عادت می کنم؟
که کم رنگ می شود؟
که آرام می شوم؟
نسخه هایشان را غلط پیچیده بودند.
دستهای من هنوز ناتوان است در خلاء داغ ِ حضورت
چشمهای ِ من هنوز دارد دنبالت می گردد
در عبور خیال ِ شانه هایت از چهار چوبهای غمگین خالی ِ خانه اتان
و حنجره ام هنوز خون می بارد از هراس نگفتن اسمت
محاسباتت اشتباه از آب در آمده باشد انگار
عادتی در کار نیست و من هنوز تبدارم
تمام تنم بهانه ات را می گیرد و هزار بار پر می کشم انگار تا تو
تا ناکجای ِ غریبانه امان
و اندوهی در رگهایم می پیچد وقتی جاهایت را عکسهایت پر کرده اند
و هیچ کس نمی داند که هر کدامشان چه حرفهایی را برایم تکرار می کنند

محاسباتت اشتباه از آب در آمده باشد انگار
که خاطره ی حضور نابت هنوز روح نواز تر از هر حضور روانی است در من
و من هنوز هیچ کس ِ هیچ کس ِ هیچ کس را حتی اندازه ی خاطره های ِ تو هم نتوانسته ام دوست داشته باشم، چه برسد به دستهای ِ تو
و هنوز در چشمهای ِ هیچ کس ِ هیچ کس ِ هیچ کس دوست داشته شدنم را آن طور که در چشمهای ِ تو روشن بود ندیده ام
گفته بودم که همیشه نگران ِ این بودم که دوست داشتنت هم مثل تمام ِ خودت از دوست داشتن ِ من بیشتر بوده است
خاطرت هست؟
جوابت را که من به خوبی یادم هست...
و حرفهایمان را دوره می کنم در میان عکس های صامت ِ گویایت
و دلم ضعف بر می دارد برایت...
هنوز هم دوستم داری و من هر بار به زور هم که شده باشد این حرفها را از میان چشمهای خندان ِ عکس هایت بیرون می کشم
که ژرف ترین دلخوشی ِ من باشد انگار
نیستی که ببینی مادرت تمام خانه را پر کرده است از گل های ِ زردی که تو دوست می داری
و خاک هایی که بوی نفسهای ِ تو را می دهد هنوز چوبهای خانه را احاطه کرده است
و هیچ کس را جرات تمیز کردنشان نیست که چوبها هم انگار نیازمند خاکهایی هستند که تو برپا کرده ای
ذرات ِ تنت هنوز در خانه پراکنده است
چقدر جای ِ تو پر نمی شود در من
ودر مادر ِ غمینت
و انگار هنوز هم از باور این خلاء آنطور که هست،
فرار می کنم
که هنوز هم فراتر از وسعت ِ من است
و من در باور ِ عظمتش نفس کم می آورم
چقدر جای ِ تو پر نمی شود
وچقدرمن کم آورده ام در هجوم خواستن ِ بی پاسخت
و من هر بار از تو به تو فرار می کنم
و سالهاست که دچار دایره ی زیبای ِ غمگینمان شده ام.

محاسباتت اشتباه از آب در آمده است و من هنوز تبدارم...

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home