خشم.
هیمه هایش پشت پلک هایم به آتش نشسته است
و تورم نگاهم را می آفریند
و تلخی مهمان شانه های خسته ام شده
مصرّ شده ام به ساختن زندگانی ِ سنگی تازه ای که مطمئن ترین تکه ی هستی ام باشد شاید
و با تمام هسته های خشمگین، به پایان می اندیشم
با لبهای لبخندی و تردید چشمهای راسخم
تمام می شود
تمام می شوم
تمام می شویم...