سخت شده است یا سنگین را
هنوز تفکیک نکرده ام
اما در پیچیدگی اش شکی ندارم
اینکه دارم چه رنگهایی را بر می دارم برای آفرینش نقش های روزگارانم و یا چه رنگهایی را باید بردارم،تردترین سوالی است که از خودم می پرسم
و تازه ترین
لحظه به لحظه
و شاید سرمستی ام این باشد که هنوز بی پاسخ مانده است
و من هنوز رنگهایی را بر می دارم که بی خیالند از نقشها
و این بی خیالی اشان یک جور احساس خوشبختی را در من پرواز می دهد
یک جور نرمی درونی
یک جور قاطعیت پویا
آن طور که هنوز می توانم چشمهایم را کمی هم که شده عقب تر نگاه دارم و کمی هم بالاتر
این طوری انگار به همه ی بچه های مسنی که دور و برم را پر کرده اند راحت تر لبخند می زنم
و شیطنت های ساده ی پر سر و صدایشان برایم اعجابی را بر نمی انگیزاند.
سخت شده است یا سنگین را
هنوز تفکیک نکرده ام
اما در مبارزه برای عدم هجوم تلخی اش شکی ندارم
تصمیم های آخر یک لحظه نفس را در سینه ام می گیرانند
و درد تمام حجره هایش را بر می دارد
و فریاد دردآلودم که به آسمانش پناه می برد
می دانم که سخت تر می شود
و هی آرزوی آسان شدنش دستهایم را می ساید
و خنده های بی مهابا
امیدهای روشنی می شوند در جانم
تا جاری شوم و دور بردارم و ستاره ها را نشانه روم
و طعم نورهایشان را بچشم