گندم

گندم

 



Wednesday, April 19, 2006
 
تنهایی،
مامن بلند من باشد شاید
بلند و بی انتها
و همین بی انتهاییش مشتاقم می کند
این را امشب در طعم باریک ِ کوچه ای دانستم
که هراس تاریکی اش آزارم نمی داد
و سکوت ِ کم عمقش آرامشم را بر هم نمی زد
این را از میان تمام فرصتهایی که تقدیمم شده است پیدا کردم
وقتی که چیز ِ دیگری خواسته بودم
دستهای ِ تنهایی با تمام سنگینی اش
نوازش نرمی است بر زخمهای ِ خسته ام
تنهایی،
هنوز خودخواهانه ترین اتاقک آبی ِ من است
وقتی باید از تمام خودم در کنار دیگران گذشته باشم.
می خواهم کمی هم که شده دنبال خودم بگردم،
شاید تکه های فراموش شده ام را دوباره پیدا کنم
می خواهم کمی هم که شده جایی برای خودم بسازم در خودم
می خواهم کمی هم که شده شمعها را برای تاریکی های ِ خودم روشن کنم
تنهایی،
اینطور که دیگران برایم تصویر کرده اند،
هنوز بهترین جایی است که می توانم زندگی را تنفس کنم
سبک و بدون ِ خواستن
بدون خواستن

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home