گندم

گندم

 



Friday, April 21, 2006
 
اندوهی که آزارت می داد
دیگر در صدایم نیست
نه که حتی صدایی نباشد
که هست
مثل همیشه،
شاید هم روشن تر
اماانگشتهایم تو را نمی یابد
وقتی تنهایی را به صدای غمگینم هدیه کردی
و سکوت را در من زنده نگه داشتی
باید باور کنم غصه ی این خالی ِ دستهایم را
و بشکنم این بهت سر به آسمان کشیده را
که کجای حرفهای ِ چشمهای ِ من،
بوی غربت داده بودند
شاید زندگی را باید در سادگی ِ مخوفی پیدا کرد
که جلوی ِ چشمهایمان رژه می روند
وقتی دوست داشتنهایمان به تلنگری بند است
اندوهی در صدایم نه،
اما ایمانی در جانم،
خبر از اشتیاق ِ تو می دهد به تنهایی ات
و همین ایمان باشد انگار که نَجُستنت را می آفریند در من

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home