آرامشم شبیه یخ زدگی شده است
تلخ و گس و فراگیر
و دنبال سیلان رودخانه های فراری می گردم
به خیالم باز در این سکوت ِ نمور ِ سوزنی شکل
دارم در تردی ِ سرشار خاطره هایم گم می شوم
هنوز نفهمیده ام که دستهایم نخواسته اند
یا نتوانسته اند
تا گرمی ِ نازک انگشتهایی را فهمیده باشند
که فرار کنند از این فرو رفتن در نرمی داغ روزهایی که گذشته
کم کمَک باید باورم بشود که تنهایی در من سرکش تر از من است در من
گریزی نیست
کداممان بیشتر پیش می رویم
من به سوی تنهایی
یا تنهایی به سوی من
آن هم با لبخند
با گشودگی آغوشهایمان برای هم
می دانی بیشتر از همه
اینکه نمی ترسم از این حالهای عمیقم می ترساندم شاید
و اینکه باز هم از این ترسیدنم،
نمی ترسم.
به هر حال
همه چیز خوب است
و حال ِ من از همه چیز هم بهتر است