گندم

گندم

 



Friday, May 05, 2006
 
گاه باورم نمی شود
این گستردگی ظریف شانه هایم را
که از هیچ نمی هراسم
این را وقتی خوبتر می فهمم که با خودم رو راست تر می شوم
بی تعلقی خاصی نوازشم می کند
و هیچ یادم نمی آید که مهمترین قطعه ی زندگی یعنی کدام قطعه ها؟!
یک جور دل کندگی
یک جور بی خیالی ِ ناب
یک جور هستی ِ مهلک ِ رویاهایی که فراموششان می کنم
نتیجه ی یک جراحت ِ آفتاب سوز
ناخواستگی نجابت تقدیر
و حس عبوری که زیر پلک هایم را پر کرده است
اطمیانی در من جان می کند
به سیلان روزها
چه آن طور که من خواسته باشم و چه نخواسته باشم
و تحمیل این گذر بر چشمهای ِ گستاخم
داغ لحظه ی تحویل باورم می شود
و لحظه ی پوزخند،
لحظه ی زایش اشکهایم می شود شاید
بر این سردی ِ اندیشه ها

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home