گاه باورم نمی شود
این گستردگی ظریف شانه هایم را
که از هیچ نمی هراسم
این را وقتی خوبتر می فهمم که با خودم رو راست تر می شوم
بی تعلقی خاصی نوازشم می کند
و هیچ یادم نمی آید که مهمترین قطعه ی زندگی یعنی کدام قطعه ها؟!
یک جور دل کندگی
یک جور بی خیالی ِ ناب
یک جور هستی ِ مهلک ِ رویاهایی که فراموششان می کنم
نتیجه ی یک جراحت ِ آفتاب سوز
ناخواستگی نجابت تقدیر
و حس عبوری که زیر پلک هایم را پر کرده است
اطمیانی در من جان می کند
به سیلان روزها
چه آن طور که من خواسته باشم و چه نخواسته باشم
و تحمیل این گذر بر چشمهای ِ گستاخم
داغ لحظه ی تحویل باورم می شود
و لحظه ی پوزخند،
لحظه ی زایش اشکهایم می شود شاید
بر این سردی ِ اندیشه ها