دم دمای صبح بود به خیالم
با همان پیراهن ِ سفید ِ براقت
و نجابت ِ گستاخ ِ چشمهایت
سراب ِ انتظار ِ بر آمده ام
و شعفی که سر داده بودمش در دانه دانه ی سلولهایم
این را در خواب هم که بودم می فهمیدم
دوباره ...
لذت هراسناک ِ تصمیم هایی که باز از دستم رفته اند
گز گز ِ تمام تنم در حسرت
وقتی که درست صبح شده بود
فقط صدایت را به زحمت می شنیدم
و این غمگین ترم می کند
عجز،
بی انتها ترین نقطه ای که باز در من بیدار شده
سرشار و سرشار و سرشار
و سوخته ی انرژی ای که باید تازه اش کنم، دوباره
آخ،دستهایم...