اينجا گُر گرفته ام
فرياد حرم داغ دلهره ام
سياهي سيري ناپذير ِ چشمهايي كه دو دو مي زند
كلاغهايي كه لانه هاي ِ متعفنشان را مملو از قطعه هاي براق زرد رنگ مي كنند
فارغ از طلا بودن
و اسم ِ حرص هاي زمختشان را مي گذارند بازي هاي سياسي
شانه هاي كم صبري كه صداي درهم رفتنشان گوش خراش مي شود؛
هق هق هاي ِ چندش آورشان چشمها را مي سوزاند
و ضعف ِ هراس هاي ِ بي بنيادشان آشفتگي را رقم مي زند.
و تميزي ِ باران هايي كه براي ِ شستن آمده اند
پاك و بي دريغ
راسخ
و متعهد به قوانين پر رازشان
تناقض ِ زيباي ِ دردناكي است
آنچه مرا در هم مي پيچاند؛
و شايد پايداري ِ اين تناقض از همين تجمع ِ ساده شروع مي شود.
اينجا گر گرفته ام
و بوي دستهاي شفا بخشي را مي فهمم...