گندم

گندم

 



Sunday, May 21, 2006
 
اينجا گُر گرفته ام
فرياد حرم داغ دلهره ام

سياهي سيري ناپذير ِ چشمهايي كه دو دو مي زند
كلاغهايي كه لانه هاي ِ متعفنشان را مملو از قطعه هاي براق زرد رنگ مي كنند
فارغ از طلا بودن
و اسم ِ حرص هاي زمختشان را مي گذارند بازي هاي سياسي

شانه هاي كم صبري كه صداي درهم رفتنشان گوش خراش مي شود؛
هق هق هاي ِ چندش آورشان چشمها را مي سوزاند
و ضعف ِ هراس هاي ِ بي بنيادشان آشفتگي را رقم مي زند.

و تميزي ِ باران هايي كه براي ِ شستن آمده اند
پاك و بي دريغ
راسخ
و متعهد به قوانين پر رازشان

تناقض ِ زيباي ِ دردناكي است
آنچه مرا در هم مي پيچاند؛
و شايد پايداري ِ اين تناقض از همين تجمع ِ ساده شروع مي شود.

اينجا گر گرفته ام
و بوي دستهاي شفا بخشي را مي فهمم...

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home