گندم

گندم

 



Wednesday, June 07, 2006
 
صداي پاي گنجشك ها،
هنوز وقتي تنهايي هايم را لگد مال مي كنند
مرا به وحشت سردي مي كشانند

وقتي خيال نفس گير گندمزاري انبوه
در شقيقه هايم پرواز مي كند
و بي خيالي نابي كف دستهايم مي پيچد
و من نازك ترين روشنايي پرتوي مي شوم
كه بي مهابا مي خندد
با انعكاس شكسته ي موجهايي كه در آغوش تجمع گندم ها مي پيچد
و آفريننده ي رقصي مي شود
كه نگاه را به ناز مي رساند.

وقتي كنار ساقه هاي بلندشان پناه مي گيرم
و شهوت بي نظمي در هم آغوشي گندم ها
مشتاقم مي سازد به آوايي كه زندگي را در نهايت آرامش جاري مي سازد.
و رد پاي بادها را بر صورت بي امتدادم چه خوب مي فهمم
حتي وقتي كنار دستهاي ِ تمام گندم ها پنهان مي شوم...

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home