خسته ام
و خستگی ها دلتنگ ترم می کند
و فریاد خواستنت می شوند در من
و تو
بی آنکه بیایی و بنشینی،
از دور ایستاده ای و فقط لبخند کوتاهی می زنی...
و خسته تر می شوم وقتی یادم می آید تمام دنیا را هم که بدود باز هم دستم به چشمهای تردت نمی رسد.
همان خواستن و نتوانستن همیشه!
و حسرت پیچیدن عطر تنت از پشت پله های پر خاطره امان
دارد از تک تک سلولهایم بالا می رود!
دعوتی در کار نیست،
خودت هی بی هوا مهمان ناخوانده ی لحظه های ِ من می شوی!
آخر قدمت روی نگاه به در مانده ام،
پلک هایم پیش کش راهت،
تو که آمده ای، اگر کمی نزدیک تر شوی،
یک بار هم که شده،
من با تو بر می گردم.
کاش پایانی برای این بازی در نظر گرفته بودی وقتی بی هوا شروعش کردی!
من خسته ام
و خستگی ها دلتنگ ترم می کند
و دلتنگی های خسته، هراس را از من می گیرد...