تب می کنم وقتی تصویری از چشمهای ِ روشنت ندارم
کاش تو بیماری ِ ناعلاج ِ همیشگی ام را می فهمیدی
و کمی هم که شده بود به حنجره ی نمناک گرفته ام حق می دادی!
صورت گر گرفته ی مضطربم خواب را از خستگی هایم دور می کند
گویی خوابیدن در این لحظه های بی تحرک ِ داغ،
تمام خوشبختی هایم را می سوزاند...
و بار ِ کرورها کرور خاکستر را برای پینه ی دستهایم باقی خواهد گذاشت.
سنگینی ِ ثانیه ها را نفس می کشم
انگار همه ی دلواپسی ها را دارم مزه مزه می کنم
سکوت ِ حجیمی مسیر کلمه هایم را فرا می گیرد
اضطراب، در پهنای شانه هایم می خزد
بغضی دارد در ناودانی چشمهایم، بالا و پایین می رود،
چه بخواهی بشنوی، چه نخواهی...
شاید هم باید حق با تو باشد، با تمام شیطنت های کودکانه ات
شاید هم باید حق با تو باشد در رهایش ِ پویایی که خاص ِ تو است
شاید هم باید بلندی دستهایت سر به تردی ِ آسمان بر دارد
و تو بلندترین پرنده ی شهر باشی
شاید هم باید من تمام آرامشم را پیشکش ِ مهربانی های طلای ات کنم؛
شاید هم، شاید...
تلخی ِ تردید ِ هزار شایدی، چاشنی ِ بارز نگرانی هایم شده که بیشتر در هم فرویم می برد
و هندسه ی چمباتمه ی کودکانه ام را کامل می کند.
بی انتهایی بندها را می بینی؟
شاید هم باید تصمیمها را از سر مرور کنیم،
مو به مو،
ریشه به ریشه،
حس به حس...