گندم

گندم

 



Friday, July 07, 2006
 
درچشمهای روشن نستوهت
باد نشسته به شیطنتی دوست داشتنی
و قهقه های سرکش کودکی با کودکی ِ بلندش
تمام حجره های تو در توی دلم را پر کرده
با پرده هایی از روشنایی التهاب حریرهای معلق
بر پنجره هایی آفتاب نشان ِ خانه ای صمیمی
که سنگهای ابلق اصیلی
کف پوش حیاطش شده
و تو درست نشسته ای روی پله ها
زیر سایه ی تاک گسترده ای
که داربست را زیر مهربانی ِ برگهای پهنش پنهان کرده
و نوازش ماهرانه ی سنگها را تجربه می کنی
وای که چقدر به سنگها حسودیم می شود گه گاه
پا برهنه ای و سفید پوشیده ای
چشمهایت را از زمین بر نمی کنی
و این دارد کمی دلگیرم می کند...
مهمانی آیا یا صاحبخانه ای موقر؟
اما هر کدامشان که باشی در سبکی و خنکی ات شکی نیست
به صاحبخانه ای مهمان نواز شبیه تری انگار
باد می وزد در یقه ی پیراهنت
و تسبیح سنگی ِ براقی را به رخ تمام سنگهای کف حیاط می کشد
که از نوازشت به خود بالیده بودند
جلوتر که آمدم
قهوه ای روشن چشمهایت در سنگها چنان نمایان است که دیگر جایی برای دلگیری ِ من نمی ماند
دیدم، دیدم چشمهای روشنت را که آسمان سایه بان خستگی هایش شده
و تمام هستی ام را می نوازد
یک و
دو و
یک و دو و....
حالا
چه دیدنی شده تمنای من از باد به وزش...

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home