می آیی
و من سخت بی تاب آمدنت
حرف ها به هم می پیچند
اینجا حسی میان دلهره و شعف
در دلم بیداد کرده است
باز هم سنگینی زمان بر نفس هایم نشسته است
ساعت ها را جلو کشیده ام
می آیی
و قصه های هزار و یک شبمان باز شروع می شود
تعریف های جدیدم لرزه بر می دارند
تمرین های ِ هر شبه ام را نخواهم نوشت :
" او خوب است، خوب بودنش مهم است، دلتنگی ات را بشکن، دل ِ تنگ ِ شکسته ات را آرام کن.
او خوب است، خوب بودنش مهم است، او خوب... خوب بودنش ..."
مشق هایم را نخواهم نوشت
اظطراب هایم را به بازی خواهم گرفت
بدون ِ شمارش زمان
و بدون ِ شمارش شبهای ِ بلندی که باید بخوابم بی تو!
و من هنوز نمی دانم اینجا خانه ی تو هست یا نه؟!
شاید هم بی جواب ماندنش برایم آسانتر باشد.
می آیی
و دوباره در آغوش سرد ِ منتظرم خواهی نشست.
می آیی...