عصیان بی تابی تیره روشنی شده ام
که بی دریغ زبانه می کشدم
از درون به درون
و بی خیال از التیام حرم داغ دلتنگی ها
وقتی هزار باره پیشکشم می شود
و باید " خوب" بدانمش (!)
با تمام بی رحمی آشنایش
و ته مانده ی توان ترک خورده ای که دارد به زور می کشاندم
در امتداد سردرگمی روزها
"خوب"(!) خواهد بود؟!