تاريكي تلخي دودو مي زد
و تو چيزي گفتي از اعماق
چيزي از انتها
دلم گرفت
از اندوه تو،
نه،
از تو با ين همه دل گرفتگي ات، دلم گرفت،
تو چيزي گفتي از دركي لبريز از گسستگي، بي دل بريدگي
و چه دردي دارد تكه اي كه داري به دنبالش زندگي را مي كشاني
وقتي چشمهاي مهتابي ات زير پيوستگي ابروهايت، خورشيد را زمزمه مي كند
و تو ترنم نامنصفانه ي هستي مي شوي
كه زندگي را به تورم رگهايت تزريق مي كني
با رنگهاي خاكستري ِ تيره
هراس دل گرفتگي هايت، مي پوساندم بانو...