گندم

گندم

 



Sunday, November 19, 2006
 
تاريكي تلخي دودو مي زد
و تو چيزي گفتي از اعماق
چيزي از انتها
دلم گرفت
از اندوه تو،
نه،
از تو با ين همه دل گرفتگي ات، دلم گرفت،
تو چيزي گفتي از دركي لبريز از گسستگي، بي دل بريدگي
و چه دردي دارد تكه اي كه داري به دنبالش زندگي را مي كشاني
وقتي چشمهاي مهتابي ات زير پيوستگي ابروهايت، خورشيد را زمزمه مي كند
و تو ترنم نامنصفانه ي هستي مي شوي
كه زندگي را به تورم رگهايت تزريق مي كني
با رنگهاي خاكستري ِ تيره
هراس دل گرفتگي هايت، مي پوساندم بانو...

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home