درست وسط همهمه ی تحمیل ِ بایدها
حرفی در من نوشته می شود
حرفی که از جنس خودم نیست
شاید هم باشد
حرفی که درست نمی دانمش
تولد دوباره ی یک بی تفاوتی کهنه باشد انگار
بر پله های سربی درون
وقتی بلندای رفتن ها می سوزاند
من را و خودخواهی هایم را
و سکوت ها مهمان چشمهای خالی ام می شوند
درست وسط همهمه ی تحمیل ِ بایدها