گندم

گندم

 



Sunday, January 06, 2008
 
چه فاخر است اين برف
سكوتِ هوايش
همان اضطراب دلنشين آشنا را با خود آورده.
همه ي كلمه ها را از من مي گيرد
و گم مي كند مرا در خودم
وقتي زير پلك هايم خيال انتظار و دلتنگي مي گذرد
انتظار پدري بر ميله هاي بلند
انتظار مادري كوچك بر قدم هاي پسري كه هنوز آرام خفته است در همهمه ي نگاه هاي زخم دار
انتظارخميدگي زني كه هر روز را با وحشت قورت مي دهد
و دلتنگي، دلتنگي، دلتنگي...
دل هاي تنگ سردرگم
دل هاي تنگ بي پايان
دل هاي تنگ نمي دانم تا كِي...
چگونه دوستت داشته باشم؟ با همه ي تنّازيت
كه هجمه ات، حجمم را لبريز مي كند از دلهره
از سوت سركش اسرافيل
از تلاش ترد تنهايي...
چه فاخري برف
وقتي محزون و بي صدا كف دستهايم مي نشيني و شفاف تر مي شوي
چه فاخري اي برف
با همه ي اندوهي كه مي آفريني در رگهايم
چه فاخري اي برف...

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home