وقتي كودكي حادث مي شود
وقتي آفتاب به چشمهايش بر مي خورد
وقتي به زور وارد اين دنيا مي شود بدون ِ اينكه حتي خودش خواسته باشد
وقتي كودكي هواهاي تند قهوه اي را، تند تند،همينجا نفس مي كشد
وقتي چشمش به مادرش مي خورد
وقتي تنهايي را كنار بودن هاي ديگران مي فهمد
وقتي دلش بري خانه ي امن و تاريكش تنگ مي شود
وقتي كسي نظرش را درباره ي هيچ چيز نمي پرسد
هي فرياد مي كشد
به پنجره حتي
به آسمان حتي
وبه مادرش، از همه بيشتر
فرياد مي كشد،
همين كه مي آيد فرياد مي كشد از توزيع نامناسب قدرت و تصميم گيرنده و تصميم شونده...
امروز كودكي حادث شد، در نزديكي ِ من
با تمام فريادهايي كه مي كشيد
و مادرش
انگار تمام خستگي هاي دنيا را اشك مي ريخت
تمام دلتنگي هايش را
تمام دلگيري هايش را
تمام زخم هايش را كه روي انگشتهاي نازكش كنده كاري شده بود
و تمام دلخوشي هايش را
و من، كمي ترسيدم، فقط كمي!