گندم

گندم

 



Tuesday, April 29, 2008
 
گاه آنقدر كودك مي شوي كه در خواب ِ دوست نداشتني اي كه شب قبل ديده اي باقي مي ماني
از همه چيز خالي مي شوي آن وقت
سروصداي دور و بري ها را شايد
حرف هايشان را ولي اصلا نمي شنوي
درست مي شوي اندازه ي كودكي كه با همه ي دنيا قهر كرده است
تمام روز را بغض مي كني
از طعم كلمه ها خوشت نمي آيد
لهجه ات خشك و تپنده است
بدجوري دنبال سكوت مي گردي
فكر مي كني همه ي اين آدم هايي كه هر روز اطرافت راه مي روند چقدر كسالت آورند
فكر مي كني هر روز چقدر زحمت مي كشي براي تحمل كردنشان
از همه چيز خالي مي شوي
وشايد فقط بتوان به يك پياده روي ساكت فكر فكرد
تا صحنه هايي كه آزارت مي دهد را يك جوري آنجا جا بگذاري و دوباره برگردي
تا خواب ديشب را تُف كني روي چمن هاي نيمه خيس و باز گردي
حالا كه نمي شود
فعلا كه خلاصي در كار نيست!
گاه آنقدر كودك مي شوي كه در خواب ِ دوست نداشتني اي كه شب قبل ديده اي باقي مي ماني

Comments: Post a Comment

 

Archives:

This page is powered by Blogger, the easy way to update your web site.



Home