در عكس هاي روشن ِ سرشارت
جنگل ميان چشم هايت گم شده بود وقتي مي خنديدي
هوا وامدار سبزي نگاهت بود
و جاده ي بي انتهايي كه در آن ايستاده بودي
حرف هاي نگفته ي من بود از تو، با تو...
برگرد و بي انتهاييش را نظاره كن در تصويري كه همه ي خوشبختي ِ من لبخند ِتو است در آن
با درختهاي بلندي كه تو را در آغوش گرفته اند
و آسماني كه آينه ي آرزوهايم من است كه هر روز در گوش ِ خدا زمزمه مي كنم براي تو...
و كمي ترسيدم، دوباره
از پيچي كه پاياني نداشت، كمي بيشتر