خوب شد يادم افتاد
حالا راحت شدم
حالا كه رهايشم را به خاطر آورده ام
حالا كه به خاطر آورده ام روزي دخترك ِ سر به هوايي بوده ام
دختركي كه دلش هيچ چيزي نمي خواست جزكرورها كرور دوست داشتن
دخترك ِ آفتاب نشاني كه از همه ي آنچه داشت خوشحال بود و به همه ي آنچه نداشت مي خنديد
خوب شد يادم انداختي
راحت شدم حالا
و چقدر به لحظه هاي ِ خودم خنديدم
حالا باز هم هر چه كه بشود من با تمام خودم، خودم مي مانم
بي خيال از همه ي الكي پريدن ها
كه پرواز حقيقي جاي ِ ديگر است
چيزي ديگر و جوري ديگر
بي خيال از همه ي به دست نياوردن ها
كسب نكردن ها
كه حتي كمي از آنچه خواسته ام بلند تر و شفاف تر از همه ي آن چيزي است كه اينجا پخش مي كنند
آنقدر كه كودكان دور و برم از ديدنش عاجزند
و من برنده ي مقتدر ِ اين بازي خواهم بود
كه رهايش را پرواز مي كنم و لبخند را آواز
حالا خوبم
حالا راحتم و دوباره خودم شده ام...