مي گذرد
و هنوز مي شود خنديد
هنوز هم مي شود به نگاههايي كه سرشار از خودخواهي و خشم و اندوه بر من سايه مي اندازد
خنديد
مي خندم و برايشان آرزوي بزرگ شدن مي كنم،
آرزوي كمتر كوچك شدن
چه آرزوي ِ سخت محالي
ايستاده در برابر باد
وقتي به چهار سالگي اشان نگاه مي كنم
وقتي مي بينم كه هنوز عادتهاي مهيب كودكانه اشان را با خود مي كشند؛
چه دوست داشتني مي شوند با تمام هيبت تهوع آورشان
و من مادر تمامشان مي شوم انگار